#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_385
همه چیز تغییر کرده بود.
رهی لباساشو پوشید و سوئیچ ماشینشو برداشت. رفت توی حیاط که با دیدن گلسا که روی لبه ی باغچه نشسته بود و داشت بندکفشاشو می بست لبخند زد. اصلا صبحی که بی گلسا شروع می شد براش بدشانسی میاورد! جدیدا مثل گلسا خرافاتی شده بود و به شانس اول صبح اعتقاد پیدا کرده بود.
آخه گلسا همیشه اول کفش چپشو می پوشید و می گفت شانس میاره. ولی اول باید بندهای کفش راست و می بست. کلا از این قوانین زیاد داشت... و رهی چه قدر از این قوانین خوشش میامد ... !
گلسا سرشو بالا کرد و رهی رو که دید با چشمای گرد گفت:
-داری می ری شرکت؟!
باورش نمی شد که رهی بخواد از خونه دل بکنه. رهی موهاش رو که خیلی وقت بود کوتاه نشده بود، عقب زد و گفت:
-مرسی. صبح تو هم به خیر.
گلسا بلند شد و گفت:
-معذرت می خوام ...صبح به خیر.
-آره دارم می رم شرکت. می خوای تو رو هم برسونم؟
گلسا سرشو به نشونه ی جواب نه بالا برد. گفت:
-نمی خوام برم گالری. یه جای دیگه کار دارم.
کجا می خواست بره؟ حساس شده بود. به هرچیز و هرکسی که دور و برش بود حساس بود. می ترسید گلسا هم از دستش بره ...
اول از همه مادرش رفته بود. تنها آرامش زندگی اش. بعدش رها ... تنهاش گذاشته بود. چرا همه ی زن های امیدبخش زندگی اش داشتن یکی یکی می رفتن؟
تمام ترسش از این بود که یه روز از خواب بیدار شه و گلسا هم نباشه ... حالا به هر دلیلی ... برای همین از دیدن بسته بودن پنجره های خونه اش هراسیده می شد. از نبودنش، بیم داشت.
گلسا با خنده گفت:
-یه چیزی بهت بگم باورت می شه؟
-تو بگو شاید باورم شد.
گلسا با انگشت به زمین اشاره کرد و گفت:
-یه خرچسونه اونجاست. و شرط می بندم که ماده ست. نر نیست. شاید نامزد اون مرحومه.
رهی با شنیدن اسم حشره باز خنده اش گرفت... انصافا گلسا می تونست حالش رو خوب کنه ... گلسا مقاوم بود و داشت به رهی مقاومت رو یاد می داد. خندیدن توی شرایط تلخ رو یاد می داد.
-از دست تو! تو از کجا می دونی؟
romangram.com | @romangram_com