#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_383
رهی درنگی کرد ...
-نباید می دادمش دست آرمان.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-دیگه نیست...کاریش هم نمی شه کرد. مهم اینه که توی دل مون هست...
انگار نمی خواست بیشتر از این حرف بزنه. نمی تونست.
-خصوصا توی دل آبتین. خوشحالم که یه همچین عاشقی داشت و...قبل از اینکه بره فهمید که عشقش یه طرفه نبوده. خوبه. نـه؟
رهی آروم سرشو تکون داد. کاشکی خودشم می تونست بفهمه که عشقش یه طرفه ست یا نه...حتی اگه به قیمت مرگش تموم شه...گلسا رو اندازه ی جونش دوست داشت.
حس ناامیدی عجیبی در درونش رخنه کرده بود. زندگی بی رها، معنی نداشت. کاش لااقل گلسای کوچیکش این غم رو با خودش حمل نمی کرد. شاید در اون صورت، با خنده های همیشگی گلسا حالش بهتر می شد.
×××
گلسا در گالری رو باز کرد...تا رفت تو کیاناز سرشو بلند کرد و با صدای بلند گفت:
-گلــسا!
بلند شد و دوید طرفش و محکم بغلش کرد. گلسا نگاه تندی به دور و بر گالری انداخت تا ببینه مشتری نباشه...این ابراز احساسات کیاناز هم مخصوص خودش بود...
-دلم برات تنگ شده بود! تسلیت می گم...
گلسا ازش جدا شد و گفت:
-مرسی عزیزم...
گلسا و کیاناز پشت میز نشستن. کیاناز دستشو زد زیر چونه اش و گفت:
-خیلی ناراحتی...؟ رهی چی؟ اونم خیلی ناراحته...؟
-نه خب...کنار اومدیم. روزای سختش گذشت. البته الانم سخته...رها قشنگ جاشو توی قلب من پر کرده بود! ولی می گذرونیم دیگه...
و لبخندی با چاشنی تلخ مزه زد. کیاناز دستشو دور شونه اش انداخت و گفت:
-عیب نداره...
-معلومه که عیب نداره. رها الان خوشحاله. منم خوشحالم که خوشحاله.
_دقیقا.
romangram.com | @romangram_com