#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_379
-شما دوست رها بودی؟
گلسا بدون اینکه سرشو از روی زانوهاش و بین دستاش بلند کنه با صدایی که به زور می رسید گفت:
-بله.
-خیلی دوستش داشتی؟
-خیلی.
رهی نگاه معنی داری به پدرش کرد ولی فرهاد اصلا بهش توجه نمی کرد. فرهاد کنار گلسا روی زانوهاش خم شد. چشمای خیسشو با دستمال پاک کرد و گفت:
-رها همیشه دلش می خواست مامانشو ببینه...می دونم...ولی نتونست...
رهی سرشو گرفت پایین...اینم باز می خواست گریه شو دربیاره؟ اینم؟!
-آخرین بار که اومد خونه ... بهش گفتم...گفتم که هروقت بخوای آغوش من برات بازه! من پدرتم...دوستت دارم! شاید اینا رو به زبون نیاورده بودم...ولی معنی حرفام همین بود! منم دلم برای بغل کردن تک دخترم تنگ شده بود...ولی نتونستم دلتنگی مو برطرف کنم...خیلی سخته...خیلی...
گلسا بازم بدون اینکه سرشو بیاره بالا گفت:
-می دونم...بابای منم بی خداحافظی یه روز رفت. منم هرروز دلتنگ آغوشش بودم. هرروز و هردقیقه. ای کاش می دونستم بار آخر کی بود... ای کاش می تونستم با عطرش خداحافظی کنم ...
صداش عجیب بغض آلود بود ...
رهی این بار آن چنان سنگین فرهاد رو نگاه کرد که فرهاد بهش زل زد. رهی لب زد:
-بسه! برین!
و با ابرو به فرخنده اشاره کرد. فرهاد بلند شد و زیرلب گفت:
-خدافظ رها...عزیزترینم...
و با فرخنده که چشمای غمگین شو پشت شیشه های عینک آفتابی اش قایم کرده بودن رفتن...فرخنده همیشه همین بود...توی سخت ترین موقعیت ها هم مغرور بود. رهی کنار گلسا نشست. گفت:
-گلسا...ببینمت...سرتو بگیر بالا!
گلسا این بار آهسته صورتشو گرفت بالا. چه قدر رنگ و رو رفته شده بود...
-از صبح چیزی خوردی؟
-مگه تو خوردی؟
لحن هردوشون بوی نگرانی داشت. گلسا چشماش اشکی نبود. چون سه روز بود که به طور متوالی فقط گریه می کرد...امروز یه قطره هم اشک نریخت. چون اشک هاش همه خشک شده بود. ولی رهی توی این سه روز اصلا گریه نکرده بود. گلسا نفس عمیقی کشید و با لحن دستوری گفت:
romangram.com | @romangram_com