#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_378


-خودمم اصلا به این حکم راضی نیستم...آرمان دیگه برادر من نیست...همون یه ذره برادری مون رو هم از بین برد...دیگه یه قاتله! می فهمی؟ آره تبرئه اش کردن...چون حرکتش هیستریک بوده. پزشک تشخیص داده و گفته که اختلالات روانی داشته.

رهی نفسش رو محکم بیرون داد. آبتین زمزمه کرد:

-جنون آنی.

رهی درحالی که سعی می کرد صداش رو بالا نبره، گفت:

-یعنی قراره قاتل خواهر من راست راست واسه ی خودش بگـرده؟ منظورت همینه دیگه؟

آبتین با خستگی گفت:

-رهی بسه...

انگار دیگه تاب نداشت. احساس می کرد کمرش خم تر از همیشه شده...واقعا تاب نمیاورد. این درد داغونش کرده بود. هیچ وقت این قدر خودش رو تخریب شده ندیده بود. هیچ وقت!

رهی مکثی کرد. با صدای گرفته اش گفت:

-ببخشید آبتین ... درد از دست دادن خواهر رو نمی فهمی ...

بدنش لرزید ...

-نمی فهمی ... خودت رو به خاطر مرگش سرزنش نمی کنی ... تو خودت دستش رو توی دست قاتلش نذاشتی ...

آبتین حرف رهی رو قطع کرد:

-خودت می دونی من چه قدر دوستش داشتم... تو می دونی رهی! می دونی! به جرئت می تونم بگم من از هرکسی بیشتر دوستش داشتم...رهی...کسی که اون زیر خاک شده رها نیست... وجود منه ... خود منه ...

اشکش رو پاک کرد ...

-من وجودم رو به خاک سپردم رهی ...

رهی لباشو بهم فشار داد...نمی خواست گریه کنه...نمی خواست...آبتین گفت:

-تو هم نگران نباش...آرمان و می فرستم برگرده همون جهنمی که ازش اومده بود...آمریکا. نگران نباش رهی. نمی ذارم چشمت بهش بیفته ... نمی خوام عصبی تر این بشی ... باز تو یه کاری کنی ... باز ...

رهی دستش رو جلوی آبتین گرفت و زیرلب گفت:

-هیـــس! آبتین ... دیگه چیزی نگو ...

رهی رفت و آروم پشت گلسا ایستاد. فرهاد اون سمتش ایستاده بود. بی توجه به رهی گفت:


romangram.com | @romangram_com