#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_380


-رهی! گریه کن!

-نمی خوام...نمی خوام برای رها گریه کنم...

-توی خودت نگه ندار...رهی ببین من اینجام! ببین من پیشتم! پس گریه کن...! نترس که کسی اشکاتو ببینه! نکنه از من می ترسی؟

رهی صاف توی چشم های گلسا نگاه کرد و گفت:

-تو تنها کسی هستی که من ازش نمی ترسم گلسا!

همون موقع قطره اشکش روی گونه اش سر خورد...با اولین قطره ی اشکش دل گلسا لرزید...با اینکه خودش بهش دستور داده بود گریه کنه...ولی دلش لرزید. دیدن اینکه تکیه گاهش،محکم ترین و مورد اعتمادترین مرد زندگیش داشت اشک می ریخت ناراحتش می کرد. یه حس بدی بهش می داد.

آبتین اومد و رفت اون طرف تل خاکی نشست. گلسا باز سرشو روی زانوهاش گذاشت و گفت:

-خب...این طوری می تونین با خودتون و خدای خودتون خلوت کنین.

آبتین زیرلب گفت:

-با رهای خودتون خلوت کنین...

باد سردی می وزید ...

لبه ی شال سیاه رنگ و بلند گلسا توی باد پرواز می کرد و تکون می خورد ...

و هر از چند گاهی صدای هق زدن آرومش ...

و صدای نفس های عمیق رهی ...

و صدای گریه ی مردونه و آروم آبتین ...

گلسا دستشو دور گردن سما انداخت و نگاهش رو به بقیه بچه ها دوخت ... این روزها همین چندتا بچه ی قد و نیم قد، حالش رو خوب می کردن. فقط همین ها. نه عکاسی، نه نقاشی، نه حتی نگاه کردن به در و دیوار گالری یا خونه ی جدیدش ...

هیچیِ هیچی.

-خب...دیگه بازم بگین...چه خبر؟

پدرام دستاشو زد زیر چونه اش و گفت:

-تا نگی رها کجاست و آرمان چرا دیگه مددکار من نیست من باهات حرف نمی زنم!

-راست می گه...چرا رها نمیاد؟


romangram.com | @romangram_com