#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_343

آهسته درو باز کرد و رفت تو. اتاق پدرش مثل همیشه بود. میز بزرگ وسط اتاق کار ... بوی عطر یک عطر خارجی و قدیمی نوستالژیک ... و قاب عکسی که احتمالا منظره ای از آلمان شرقی رو نشون می داد و به دیوار آویزون بود.

گلوشو صاف کرد و گفت:

-سلام بابا.

پدر سرشو بلند کرد و نگاهش کرد. ابروهاشو انداخت بالا. با تردید گفت:

-درست می بینم؟ رها رهنما اینجاست؟

-بله.

دوباره اون دسته ی مویی که کلافه اش کرده بود از شالش زد بیرون. پدرش به مبل اشاره کرد و گفت:

-بشین...خوش اومدی.

-خیلی ممنون. کارم و سریع می گم و می رم.

-گفتم بشین!

تا حالا به این فکر نکرده بود که تحکم کلام رهی به کی رفته.

انگشتاشو توی هم قفل کرد. از چند روز پیش، بارها این صحنه رو تجسم کرده بود. خیلی جدی گفت:

-می خوام ازدواج کنم.

ابروهای فرهاد بالاتر پریدن...چندقیقه هیچ حرفی رد و بدل نشد. فرهاد گفت:

-رهی می دونه...؟

«نه پس! اول به شما می گم بعد به رهی!» رها حق به جانب گفت:

-معلومه!

از پشت میز بلند شد. درحالی که آروم چونه اش رو می خاروند، سمت رها اومد. روی مبل رو به روش نشست. تک خنده ای زد و زیرلب گفت:

-هیچ وقت فکر نمی کردم دخترم بخواد خبر ازدواجش رو این طوری بهم بده.

رها لب هاش رو به هم فشار داد ... جسورانه گفت:

-مثلا قدیم ها فکر می کردین که شرایط این طوری باشه؟ نه اصلا فکر نمی کردین. خیلی اتفاق های دور از انتظار افتادن بابا ... !!

-رهی به پسره اعتماد داره؟ می شناستش؟ قبولش کرده؟

romangram.com | @romangram_com