#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_344


رها نفسی کشید و گفت:

-آره ... برادر شریک شه ... همونی که هفت-هشت ساله باهم دوستن.

-آهان ... یادم اومد. فکر کنم پسره رو بشناسم. گفتی برادرشه؟

-بله.

رها لپش رو از داخل دهنش گاز گرفت ... درحالی که با بند کیفش بازی می کرد، گفت:

-اومدم که درباره ی مسائل خواستگاری باهاتون صحبت کنم ...

گلوش خشک شده بود. خیلی سخت بود. اینکه از پدرش درخواست کنه توی مراسم خواستگاری اش حضور داشته باشه! جدا اوضاع خنده داری بود.

-دلم می خواد توی خونه ی خودم برگزار شه.

فرهاد خنده از سر تعجب سر داد و گفت:

-ولی ... خونه ی تو که خیلی کوچیکه، رها!

-بله، حق با شماست.

توی چشم هاش زل زد و مستقیما گفت:

-اما می خوام من رو همون طوری که هستم ببینن و بپسندن.

-باشه ... باشه ...

انگار می خواست افکارش رو جمع و جور کنه. سرش رو تکون داد و گفت:

-با فرخنده جون میاییم.

رها بلند شد. کیفش رو روی دوشش انداخت. می خواست سمت در بره که باز چرخید. دستش رو با تردید دراز کرد و گفت:

-یه چیز دیگه می شه اضافه کنم؟

-البته ...

-لازم نیست ادای خانواده های خوشبخت رو دربیاریم. یا اینکه خیلی برام وسواس به خرج بدین. رهی به اندازه ی کافی حواسش به من هست. همین طوری که هستین بیاین و خودتون رو نشون بدین ... خواهشا! به فرخنده جون هم بگین. و روی این موضوع تاکید کنین!

زیرلب گفت:


romangram.com | @romangram_com