#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_342
با چشمای خیسش از پنجره به بیرون نگاه کرد. رو به آسمون زمزمه کرد:
-خدا...رها رو هم ازم گرفتی؟ آخه چرا...؟ چرا همیشه بازنده باید من باشم؟
رها به در بزرگ خونه نگاه کرد. خیلی وقت می شد که اینجا نیومده بود. الان هم مجبور بود. وگرنه نمیومد. آرمان که نگاه مضطرب رها رو دید، زیرلب گفت:
-می خوای منم باهات بیام؟
-نه نه...خودم می خوام تنها برم.
از ماشین پیاده شد و زنگ در خونه رو زد. سرشو پایین گرفت تا فرخنده چهره شو توی آیفون نبینه. در هر حال فرخنده می شناختش...دیگه چه فرقی داشت؟! در با صدای تیک بلندی باز شد و رها رفت تو.
حیاط گل کاری شده رو نگاه کرد...همه ی این گل ها رو مامانش کاشته بود. پلک هاشو روی هم فشار داد و در خونه رو باز کرد. رفت تو. با فشار دست آرومش درو بست. مثل همیشه بوی عطر بدبوی فرخنده میومد...این زن چرا نمی خواست عطرشو عوض کنه؟ بوی پیازداغ می داد...!
سریع هم پیداش شد. دست به کمر ایستاد و گفت:
-سلام رها خانوم...! خوش اومدی! مشتاق دیدار ... ؟
رها نگاهی به موهای کوتاه و فر خورده اش انداخت. دست هاش رو پشتش حلقه کرد و آروم گفت:
-سلام...مرسی فرخنده جون. بابا کجاست؟
-چه احوالپرسی گرمی!
رها هیچی نگفت. فقط دسته ای از موهاشو کرد توی شالش و سکوت کرد.
-کار مهمی باهاش دارم.
فرخنده گفت:
-توی اتاقشه. طبقه ی بالا.
رها سرشو تکون داد و رفت. فرخنده چرا اینجا موندگار شده بود؟ قرار بود فقط برای چندوقت که پدرش حالش خوب نبود بیاد...بهش ساخته بود ظاهرا! درهرصورت...به رها ربطی نداشت!
دستی به نرده ی راه پله کشید...لبخند کوچیکی زد. چه قدر وقتی بچه بودن با رهی روی این نرده ها سر خورده بودن و مادرشون دعواشون کرده بود. چه قدر روی این پله ها با مغز زمین خورده بود و دادش به هوا رفته بود ...
توی این خونه کلی خاطره داشت که با رفتن مامانش همه شون رفته بودن. جلوی در اتاق پدرش ایستاد. لبخندش محو شد...چه روزهایی که با رهی سر اینکه کی اول بره از بابا اجازه برای یه کاری بگیره دعوا کرده بودن...
به در زد.
-بیا تو.
romangram.com | @romangram_com