#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_339

-یک... دو... سه... چهار...

و نفس عمیقی کشید. همیشه قبل از حرف زدن با آرمان این کارو می کرد تا اگه یه چیز بی معنا و پوچی گفت بتونه خودشو کنترل کنه. البته در کل آدم آرومی بود و می تونست به خودش تسلط داشته باشه برعکس آرمان. برادر تندخو و عصیان گر! در باز شد و آرمان اومد تو...

-سلام داداش کوچولو! شب به خیر...ببخشید دیر مزاحم شدم!

آبتین نگاهش کرد و گفت:

-سلام. نـه...دیر نیست.

برای آبتین که شب ها تا دیروقت بیدار می موند و به رهاش فکر می کرد اصلا دیر نبود. آرمان به کاناپه اشاره کرد و گفت:

-می شه بشینم؟

-البته...بشین.

آرمان نشست و یه ذره کروات شو شل کرد...آبتین به کروات اش نگاه کرد و گفت:

-چی شده؟ تیپ رسمی برداشتی.

-بهم نمیاد؟

-چرا. خیلیم میاد! مناسبتش چی بوده؟

آرمان ابروهاشو انداخت بالا...یه گوشه ی لبش به شکل پوزخند بالا رفت و گفت:

-می دونی رها چرا چندروزیه که نمیاد شرکت؟

آبتین با چشمای گرد و نگران گفت:

-آرمان...

-نترس. چیزی نیست. البته...برای تو شاید باشه.

مکثی کرد. مکثی که دل شوره ی آبتین و بیشتر کرد...آرمان نگاهشو از آبتین گرفت و گفت:

-از رها خواستگاری کردم. اونم جوابش مثبت بود.

بدن آبتین منقبض شد...انگار خون چندلحظه توی رگاش یخ بست و دوباره شروع به حرکت کرد...آرمان به دهن باز مونده اش خندید و گفت:

-چی شد؟ خــوبی داداشم؟

آبتین دستاشو مشت کرد. می تونست صدای ضربان قلبش و توی سرش بشنوه. بلند شد و سمت آرمان رفت. آب دهنشو با صدا قورت داد. آرمان یه ذره ترسید...ولی به روش نیاورد.

romangram.com | @romangram_com