#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_338
-باید بیاد خواستگاری.
رها با اخم گفت:
-رهی چی داری می گی؟!
-یعنی چی؟؟ مگه تو گونی برنجی که همین طوری بفرستیمت بری؟؟؟ رها اگه بابا تا امروز ارزشت رو پایین آورده، خودش رو گم کرده، تو رو گم کرده، من رو گم کرده، تو که دیگه نباید خودت رو گم کنی!!
آب دهنش رو قورت داد. محکم گفت:
-میاد خواستگاری! با مادر و پدرش. دیگه نمی تونی سرخود عمل کنی. ببخشید ولی ... دیگه نه!
رها سکوت کرد.
رهی سرشو تکون داد. ازش خداحافظی کرد و رفت.
سمت خونه اش رفت...خونه اش که دیوار به دیوار خونه ی گلسا بود. همین بهش امید می داد. الان به گلسا نزدیک تر بود. توی حیاط ماشین و پارک کرد و رفت تو. خواست در واحدشو باز کنه که دید زیر پادری یه چیزیه...یه کاغذ بود.
خم شد و برش داشت. روش گلسا با خط پفکی اش نوشته بود:
رهی ناراحت نباش. عصبانی هم نباش. فقط به خاطر من! مگه تو نمی گی که دوست داری من همش لبخند بزنم؟ منم دوست ندارم تو ناراحت و عصبانی باشی. رها هرکاری می کنه به خودش مربوطه دیگه بچه که نیست...
پس الکی عصبانی نباش. فقط به خاطر من!
شبت به خیر.
رهی به در واحد گلسا نگاه کرد و لبخندی زد. آروم نامه شو تا زد و بوسید و توی جیبش گذاشت. زیرلب گفت:
-تو نبودی من چی کار می کردم؟
×××
آبتین روی مبل گوشه ی هال نشسته بود. رهی رفته بود. خونه اش بازم ساکت و سوت و کور شده بود. مثل همیشه. دوباره شب ها فکرش پیش رها می رفت و بازم بی خوابی به کله اش می زد و... همون طور زیر پلک کابوس هاش زندگی می کرد.
رهی که پیشش بود، یه ذره از فکر و خیالاتش کم تر می شد ...
صدای زنگ بلند آیفون از جا پروندش. بلند شد و رفت نگاه کرد...آرمان بود. اخم کرد و زیرلب گفت:
-آرمان دیگه چی می خواد؟
بدون اینکه گوشی رو برداره در و براش باز کرد و در واحد رو هم پیش گذاشت تا بیاد تو. باز برگشت روی مبلش و زیرلب شمرد:
romangram.com | @romangram_com