#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_337
-دوستش دارم. چند بار می پرسی؟
رهی جلو رفت. پایین پای رها زانو زد. رها زانوهاش رو به هم چسبوند. این طوری معذب بود ... توی چشم های رهی نگاه نمی کرد. نمی تونست.
-رها ... من نمی خوام از سر بی پناهی با کسی ازدواج کنی. به خاطر اینکه سنت داره می ره بالا ازدواج کنی. به خاطر حرف دیگران ازدواج کنی! می فهمی چی می گم؟! دغدغه ی منو می فهمی؟؟
خودش زیرلب جواب داد:
-نمی فهمی ... هیچ کس دغدغه های یه مردی رو که دچار گم گشتی شده رو نمی فهمه.
-رهی ...
-رها؟! کاش الان همه چیز خوب بود. کاش بر وفق مراد بود. کاش می تونستم یه خونه بگیرم که جا برای دوتامون داشته باشه ... به کسی نیاز نداشته باشی.
رها دست های رهی رو گرفت ... بغضش رو قورت داد و گفت:
-رهی! برادر من! به خدا از سر نیاز نیست! من باید بالاخره ازدواج کنم یا نه؟!؟
رهی بلند شد. دستی به صورتش کشید ... انگار می خواست همه فهمیده هاش رو هضم و جذب کنه. سرش رو برگردوند و گفت:
-خیله خب...قراره خواستگاری بیاد؟
رها اخم کرد و گفت:
-نه. من از این مراسم های چرت و پرت متنفرم. اصلا هم نمی خواد بره منت بابا یا اون فرخنده رو بکشه.
-یا من.
-رهی چرند نگو. می دونم باید به تو می گفتم ولی...دلیل شو بهت گفتم دیگه! سوال پیچم نکن.
حالش به اندازه ی کافی بد بود. رهی چونه شو با دست گرفت و بالا کشید. بالاخره مجبور شد توی چشماش نگاه کنه. رهی گفت:
-من فقط خوشبختی تو می خوام. همین. خودت بهتر می دونی.
رها بلند شد و گفت:
-آره...می دونم. فقط زودتر می خوام کارای صیغه و این چیزا انجام بشه و بره پی کارش...می دونی از لفت دادن کارا بدم میاد.
رهی عقب رفت و انگشت اشاره اش رو سمت رها نشونه رفت:
-رها! نمی خوام اذیتت کنم ... ولی با این یکی نمی تونم کنار بیام!
-کدوم یکی؟!؟
romangram.com | @romangram_com