#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_340
-تو چی کار کردی آرمان؟
آرمان بلند شد تا قدش اندازه آبتین باشه و مجبور نباشه بالا رو نگاه کنه. با همون پوزخند گفت:
-همونی که شنیدی.
-پرسیدم ... چه غلطی کردی آرمان ... باز زد به سرت؟!؟
رگ گردن آبتین و که بیرون زده بود به وضوح می تونست ببینه...مشت آبتین رفت بالا که آرمان وسط هوا گرفتش. تک تک این کارای آبتین و پیش بینی کرده بود. از بین دندون های قفل شده اش گفت:
-مشت تو بیار پایین! خوردن اش حق من نیست!
آبتین با صدای مرتعش داد زد:
-پس حق کیــه؟!؟
آرمان متقابلا صداش رو بالا برد:
-حق هرکی باشه حق من نیست! شاید حق تو باشه! چی شد؟ وقتی بهت گفتم شکستی...نــه؟ حالا می تونی بفهمی وقتی منو از پگاه جدا کردی چه حسی داشتم؟
آبتین دو قدم عقب رفت و زیرلب گفت:
-داری دروغ می گی...آرمان...داری دروغ بهم می بافی.
آرمان با دست آزادش به تلفن اشاره کرد و شجاعانه گفت:
-تلفن و بردار...یه زنگ به ملکه ی قلبت بزن و از خودش بپرس!
آبتین هجوم بغض رو به گلوش احساس کرد... با هزار زحمت قورتش داد...آهسته پرسید:
-چرا...آرمان چرا؟ تو که دوستش نداری...تو که عاشقش نیستی...
-تو از کجا از احساسات من خبر داری؟ شاید عاشقش باشم.
آبتین بی اختیار روی مبل افتاد...سرشو بین دستاش گرفت...این بار هم تکرار تاریخ...بازم تکرار و تکرار...بازم آبتین زودتر عاشق شد ولی آرمان زودتر دست جنبوند...آرمان جلوش ایستاد و گفت:
-می خوام خرد شدنت رو ببینم آبتین...با چشمای خودم ببینم...
نفس عمیقی کشید. ادامه داد:
-می خوام ببینم که چه طور هربار که من و با رها می بینی هزار بار از درون آتیش می گیری...
romangram.com | @romangram_com