#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_308


-اِم... منظورم شما بود ... ولی ... خب...آره...ولی...به چه مناسبت؟

آرمان لبخند جذابی زد و گفت:

-می فهمی! بهت می گم رها! مرسی که قبول کردی!

گلسا با خودکار آبی توی دستش روی یه آگهی دیگه هم ضربدر زد. شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-اینم نشد.

رهی لبخندی بهش زد و گفت:

-بالاخره که می شه!

گلسا تندتند سرشو تکون داد و گفت:

-معلومه که می شه! آدم ذاتا باید مثبت اندیش باشه...

رهی به قیافه ی مصمم گلسا نگاهی انداخت. خودشم از اینکه می دید جدیدا این قدر مثل گلسا مثبت اندیش شده تعجب می کرد. رهی از اون دسته آدمایی بود که کلا نفوس بد می زدن. همیشه رها بهش می گفت «تو بدبینی» و رهی جواب می داد «بدبینی همون واقع بینیه!»

گلسا دستاشو بهم زد و گفت:

-پیتزا رو آوردن! تو می دونی من چندوقته پیتزا نخوردم؟

رهی به ذوق بچگونه اش خندید. شاید نباید با این وضع ولخرجی می کردن ولی بالاخره هردوشون دل داشتن. دل هم گشنه می شه دیگه! گلسا در جعبه ی کاهی رنگ پیتزاشو باز کرد و سس رو برداشت.

با سس گوجه فرنگی یه لبخند بزرگ روی پیتزاش کشید. بهش اشاره کرد و گفت:

-ببین رهی...پیتزا هم داره لبخند می زنه.

بلند شد و سمت رهی رفت اون طرف میز. سس اش رو برداشت و خم شد و روی پیتزای اونم یه لبخند کشید. رهی بهش خندید. گلسا بهش نگاه کرد و خنده ی ریزی کرد.

دوباره برگشت سرجاش. رهی دستشو زد زیر چونه اش و به گلسا نگاه کرد. گلسا یه آدم متفاوت بود. یکی که به چشم رهی میومد. گلسا یه لحظه بهش نگاه کرد و گفت:

-اِ چرا منو نگاه می کنی؟ غذا که توی پیشونی من نیست!

رهی خندید و مسیر نگاهشو عوض کرد. ولی بازم دلش می خواست گلسا رو نگاه کنه.

گلسا دوباره روزنامه شو برداشت و گفت:

-ببین...سه تا دیگه مونده. اگه اینا هم نشه من بیچاره ام.


romangram.com | @romangram_com