#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_309
-هوم...
-راستی رهی مرسی.
-بابت چی؟
-بابت همه چی. اینکه توی خونه پیدا کردن کمکم می کنی.
رهی یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و به شوخی گفت:
-من برای خودمم دنبال خونه ام دیگه!
گلسا چینی به بینی اش داد و زیرلب گفت:
-احمق...بابت پیتزا هم می خواستم تشکر کنم ولی دیگه نمی کنم!
-خب حالا منم بابت این لبخنده بهت می گم مرسی.
گلسا شونه هاش رو بالا انداخت و تکرار کرد:
-لبخند؟ لبخنده که چیزی نبود.
با انگشتاش دو طرف لب خودشو بالا کشید و گفت:
-مهم اینه که واقعا لبخند بزنی!
-خب تو واقعا باعث می شی من لبخند بزنم! منم لبخند روی پیتزا رو نگفتم...
گلسا آروم سرشو کج کرد. این الان تعریف بود؟؟؟
رهی بالاخره تصمیم گرفت سوالی رو که دیشب مثل خوره به جونش افتاده بود رو از گلسا بپرسه. باید می پرسید. گفت:
-گلسا...می گم چرا دیشب گفتی حالت خوب نبوده؟ اتفاق خاصی افتاده؟
گلسا درحالی که با گوشواره اش بازی می کرد زیرلب گفت:
-خب...
مکثی کرد و گفت:
-ترانه می خواد گالری رو بفروشه. گالری ای که اون همه عاشقشم. خیلی شیک و مجلسی اومد گفت من آگهی دادم که گالری رو بفروشم! منم...خب عصبانی شدم. شایدم بیشتر ناراحت شدم تا عصبانی. ترانه توی این چندسال قشنگ هیچی برام کم نذاشته...! تا جایی که می تونسته روی مخ من پاتیناژ رفته!
-خب بعد از اینکه بفروشدش می خوای چی کار کنی؟!
romangram.com | @romangram_com