#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_307
-چرا...چرا...چرا من نمی تونم...
دوباره همون دلیلی قانع کننده ی خودشو آورد:
-تو که اول نباید اعتراف کنی! اول از همه مردا باید اعتراف کنن!
چی می شد اگه یه دفعه این رسم شکسته می شد...رها برای بار اول می رفت و به آبتین می گفت که چه قدر دوستش داره. اندازه یه دنیا...شایدم بیشتر از اون...چون آبتین همه ی دنیاش شده بود.
رفت توی اتاقش و زیرلب باز گفت:
-نمی تونم نمی تونم...منم مثل همه ی آدم هام...اونم یه روزی بهم می گه...
و یه دلیل قانع کننده ی دیگه:
-دل به دل راه داره. پس صددرصد اونم نسبت به من بی احساس نیست.
نشست پشت میزش. نمی دونست چندساعت گذشته بود. حدودی می شد گفت دو ساعت. که آرمان اومد توی اتاقش.
-ببخشید رها می تونم وقتتو بگیرم...؟
-خواهش می کنم...بیا تو آرمان.
آرمان رفت جلو و گفت:
-می تونم ازت یه دعوتی بکنم؟
رها توی چشم هاش نگاه کرد. خب طبق معمول نمی تونست چیزی بخونه. کلا رها استعداد شناخت احساسات از توی چهره نداشت! با خودش فکر کرد:
-مشنگی دیگه...
و به آرمان گفت:
-آ ... خب باید ببینم ...
آرمان سریع و صریح گفت:
-می شه چهارشنبه این هفته ناهار مهمون من باشی؟
رها با تعجب گفت:
-تـ.و؟
با دستپاچگی ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com