#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_306
احساس بدی بود. تنهایی.
×××
رها رفت توی آسانسور. با دیدن آبتین یه لبخند زد و گفت:
-سلام.
و کنارش ایستاد. آبتین هم جواب لبخندشو داد و گفت:
-سلام.
در آسانسور بسته شد. رها گفت:
-کم پیدایی. دیگه سراغ ما نمیایی.
-من؟!
با چشمای فندقی اش به رها نگاه کرد. رها احساس کرد ته دلش خالی شد. همیشه همین طوری بود... یه احساسی شبیه به وقتی که با ماشین، با سرعت زیاد از بالای یک تپه میای پایین ... و ته دلت خالی و پر می شه.
-ولی این توئی که دیگه سراغ نمی گیری ها. والا...الان دیگه...
مکثی کرد و ادامه داد:
-آرمان بیشتر دور و برته.
و خندید. رها نتونست معنی خنده اشو بفهمه. آسانسور ایستاد. آبتین خواست بره بیرون که رها تندی جلوی چشمیِ آسانسور ایستاد. گفت:
-آبتین...
آبتین سوالی نگاهش کرد. رها نفسی کشید و گفت:
-ببین...آرمان...آرمان فقط...
آرمان چی بود؟ رها برای چی باید آبتین و توجیه می کرد؟ اصلا با چی باید توجیه اش می کرد؟ گفت:
-ببین هرکسی هرچیزی هم که باشه بازم تو آبتین...
-اِ آبتین چه خوب شد دیدمت بیا باهات کار دارم!
رها و آبتین برگشتن سمت آرمان. با یه لبخند ملیح توی راهرو ایستاده بود. رها بی هیچ حرفی برگشت توی آسانسور و رفت بالا. مشتش و به دیوار آسانسور زد. زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com