#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_277
و دکمه ی قطع رو زد. کتش رو برداشت و رفت بیرون. امروز رها توی شرکت نبود. اه...چه شانس مزخرفی. خواست دکمه ی آسانسور و بزنه که یهو چشمش به یکی از خدمه ی شرکت افتاد که داشت گیج و ویج توی راهرو راه می رفت...
دستگیره ی در اتاق رها رو چندبار بالا و پایین کرد و بلند گفت:
-اکه هی!
برگشت که یهو چشمش به آرمان خورد. سریع با دستپاچگی گفت:
-ببخشید آقای موحد سلام!
-سلام...کاری با رهـ...خانوم رهنما داشتین؟
کیف پولی رو که توی دستش بود تکون داد و گفت:
-آقا اینو دیروز خانوم رهنما جا گذاشتن. دیشب داشتم تمیز می کردم دیدم. خواستم بهشون بدم که دیدم نیستن...
تندی با وحشت اضافه کرد:
-آقای موحد من چیزی ازش برنداشتم! به روح مادرم قسم! به جان پدرم قسم!
آرمان لبخندی زد و گفت:
-می دونم...چرا قسم می خوری. خب من می بینمش. بده من بهش می دم.
-مطمئن آقای موحد؟ بعدا اگه...
-مطمئن.
کیف و ازش گرفت و از شرکت رفت بیرون. آدرس مزون رها هم توی اون اطلاعاتی که عماد براش جمع کرده بود، نوشته شده بود. سوار ماشینش شد. عماد از دوست های قدیمی اش بود. اگه اون نبود، همون طور لنگ در هوا باقی می موند. بعد از این همه سال تهران رو درست به خاطر نداشت ... چه برسه به آدم ها، آدرس ها و جزئیات!
بعد از مدت ها داشت سوارش می شد. از وقتی که از ایران رفته بود همون جور توی پارکینگ خونه آبتین مونده بود.
جلوی در مزون نگه داشت. مزون آرزو. از ماشین پیاده شد و رفت تو. یه زن میانسال نسبتا اخمو دم در بود. لبخند مکش مرگ مایی بهش زد و گفت:
-سلام...آرزو خانوم!
زن بهش نگاه کرد و گفت:
-سلام. بفرمائید؟
مودبانه پرسید:
-خوب هستین؟
romangram.com | @romangram_com