#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_278


-بله. امرتون؟

-می خواستم بدونم خانوم رهنما اینجا هستن...؟

-اینجا من همه رو به اسم می شناسم آقا. اسم بگو!

-رها.

-بله بالاست.

آرمان تشکر کرد و رفت بالا.

رها لبخند کوچیکی به آرمان زد و گفت:

-مرسی که کیفمو برام آوردی...دیروز کلی دنبالش گشتم. لطف کردی.

آرمان محترمانه گفت:

-خواهش می کنم...وظیفه بود.

تا جایی که می تونست سعی داشت یه چهره ی موقر از خودش پیش رها نشون بده. یه پسر خارج رفته ی احتمالا خوشتیپ و مبادی آداب (!) ... خلاصه همه چی تموم. واقعا هم کم نمی ذاشت. تونسته بود همچین چهره ای از خودش نشون بده.

هنوز اون لبخند کوچیک روی لب رها بود. آرمان متفکرانه نگاهش کرد. خنده های رها کوتاه بودن...لبخندهاش کوچیک. پیش خودش فکر کرد ذاتا خانومه. نه...واقعا حیف بود که احساسات این دختر رو به خاطر آبتین به بیراهه بکشونه. حتی می شد گفت لحظه ای از فکری که چند ساعت پیش توی دفترش کرده بود خجالت کشید.

رها موهاشو با دست توی شالش کرد و گفت:

-آدرس اینجا رو از کجا آوردی؟

آرمان سرشو تکون داد و گفت:

-خب...

فکر اینجاشو نکرده بود!

-از آبتین گرفتم!

مکثی کرد و گفت:

-ببخشید...نمی خواستی بیام؟

رها خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com