#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_276


باید کاری می کرد که آبتین بسوزه. از درون بسوزه. شعله ور شه...جوری که فقط خاکستر ازش بمونه. اگه الان وضع آرمان این بود و انگ دیوونه روش می چسبوندن همش و همش تقصیر برادر کوچیکش بود. حالا باید با رها چی کار می کرد...؟ واقعا باید باهاش چی کار می کرد؟؟؟

می کشدش؟ به نظرش کشتن یک نفر کار خیلی سختی نمیامد. یه چیزی توی مایه های دور ریختن یک چای که سرد شده باشه. خنده دار بود ... همیشه کشتن اولین نفر فقط سخته. بعد از کشتن اولین نفر کشتن بقیه دیگه سخت نیست.

آرمان اولین نفر و خیلی وقت پیش کشته بود.

خودش و کشته بود.

فکری کرد و تکیه شو از پنجره گرفت. این افکار مزخرف از کجا توی سرش چرخ می خوردن خدا می دونست ... اصلا فکر کشتن کسی توی مخلیه ی آرمان نمی گنجید. چه عاطفی و چه فیزیکی! اعتراف کرد که روح بیمار خودش هم هنوز بعضی وقت ها نفس می کشه ... نفس هایی که بیشتر شبیه به خس خس بودن!

هر قدر هم که متهم به دیوانه بودن و بیماری های مختلف بود و پرونده ی پزشکی اش کلفت، تا این حد هم دچار جنون نمی شد!

یه فکر بهتر توی ذهنش راه پیدا کرد. ولی هنوز مطمئن نبود که عملی اش کنه. این جوری باید رها هم باهاش راه میومد تنهایی نمی تونست کاری رو از پیش ببره...

حالا سعی اش و می کرد. پوزخندی زد و روی صندلی اش نشست. تلفن رو آیفون گذاشت. بلند گفت:

-گوش می دم عماد.

-سلام آرمان...خسته نباشی.

تکرار کرد:

-گوش می دم.

شخص پشت تلفن صداشو صاف کرد و گفت:

-رها رهنما. سی ساله مجرد. یه برادر داره که این ماه بیست و هشت ساله می شه. رهی رهنما. رها تنها زندگی می کنه. توی خیابون سهروردی شمالی. توی یه مزون کار می کنه و بعضی وقت ها توی شرکت برادرش هم کار می کنه. همینا رو فعلا فهمیدم.

-از نظر عاطفی چی؟ قبلا ازدواجی...نامزدی... شکستی ... چیزی نداشته؟ الان چطور؟

-تا اونجایی که من تحقیق کردم، نخیر.

آرمان لب هاش رو توی دهنش کشید. مکثی کرد و بعد پرسید:

-با چه عنوانی تحقیق کردی عماد؟

-همسایه ها فکر کردن قراره براش خواستگار بیاد. بعضی از همکارهاش هم ...

آرمان لبخندی زد و عجولانه حرفش رو قطع کرد:

-خیله خب مرسی. فعلا.


romangram.com | @romangram_com