#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_265
گلسا کفشاشو برداشت و دوربینشو هم از رهی گرفت. گفت:
-مرسی رهی...امشب شب قشنگی بود. دستت درد نکنه.
-چرا از من تشکر می کنی؟! من که کاری نکردم...
گلسا شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-همین طوری.
-خب اگه همین طوریه منم از تو تشکر می کنم. امشب شب قشنگی بود.
گلسا خندید و گفت:
-شب به خیر. فردا می بینمت.
و همون جور پابرهنه سمت خونه اش رفت و درو بست. رهی رفت توی خونه. اولین دکمه ی لباسشو باز کرد و کرواتشو شل کرد. روی تخت دراز کشید. حرفای گلسا هنوز توی ذهنش منعکس می شد.
- کلا کسی و ندارم...
-عادت کردن بهش سخت تره. من قسمت سخت شو رد کردم...
-من...من عاشقش بودم. اولین قهرمان زندگیم بود. اسطوره ام بود. یه پسر هیچ وقت اینا رو درک نمی کنه ...
-من مدت هاست که با یادگاری ها و خاطرات زندگی می کنم.
آرمان دم در اتاق رها ایستاده بود. سرش رو یه ذره خم کرد تا بتونه داخل اتاق رو ببینه. رها اخم ظریفی کرده بود و سخت مشغول کشیدن یه چیزی روی کاغذ بود ... هر از چندگاهی زیرلب زمزمه ای هم می کرد. آرمان دور و برش رو نگاه کرد تا یه موقع آبتین مثل حضرت اجل سر نرسه.
واقعا کی از رها بدش میومد؟ هم دختر نسبتا خوشگلی بود و هم خوش اخلاق. همیشه با لبخند و مودبانه جواب آدم رو می داد. فقط آرمان یه ذره از برادرش بدش میومد. نگاه خشنی داشت و همیشه محتاطانه رفتار می کرد. بالاخره دوست صمیمی آبتین بود...دوست صمیمی آبتین کم از خودش نداره! آرمان نفس عمیقی کشید و به در اتاق رها زد و گفت:
-می شه بیام تو؟
رها سرشو بالا کرد و چندلحظه نگاهش کرد. با در زدن آرمان از دنیاش خارج شده بود. گفت:
-البته. بفرمائید.
آرمان رفت توی اتاق. روی مبل نشست و گفت:
-آبتین و ندیدم...کجاست؟
رها با خودکارش به بالا اشاره کرد و گفت:
-لابد رفته پشت بوم. وقتی یه ذره فکرش درگیره می ره اونجا.
romangram.com | @romangram_com