#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_266
و دوباره مشغول کارش شد. نه...مثل اینکه رها و آبتین بیشتر از چیزی که آرمان انتظار داشت نزدیک هم بودن. مهم نبود. آرمان از پس هرچی برمیومد. آرمان با لبخند گفت:
-بین مهمون های دیشب تو یه جلوه ی خاصی داشتی. انگار از همه موقرتر تو بودی.
رها لبخندی زد و گفت:
-ممنون. نظر لطفته.
-نه واقعا گفتم. تعارف نبود.
رها باز خندید و گفت:
-منم واقعا گفتم.
نگاهش رو باز روی برگه ی پیش روش چرخوند ولی می تونست حرکت نگاه آرمان رو روی خودش حس کنه. اه ... چرا نگاهش رو نمی دزید پس؟؟ تا کی می خواست همین طور برانداز کنه؟
کسی به در زد. آبتین بود. رها با دیدنش لبخندی زد و گفت:
-اِ سلام آبتین!
جواب رها رو سرسری داد:
-سلام...
و تند گفت:
-آرمان؟
آرمان با خونسردی تمام برگشت و نگاهش کرد:
-بله؟
-بیا بیرون کارت دارم.
آرمان لبخند قشنگی به رها زد و گفت:
-ببخشید...
-خواهش می کنم. راحت باش.
و از اتاق رفت بیرون. آبتین یه گوشه کشیدش و آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com