#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_264
-مرداد.
گلسا با لبخند نگاهش کرد و گفت:
-یعنی همین ماه؟ کی؟
-سی و یک.
-تو هم مثل من آخر ماهی...منم بیست و هشت اسفندم. بابام هیچ وقت تولدم رو با عید یکی نکرد. شاید اگه یه نفر دیگه بود عیدی و کادوی تولدم رو باهم می داد...ولی بابام هیچ وقت این طوری نبود. می گفت تولد یه مناسبته و عید یه مناسبت. به خاطر هرکدوم شون یه کادوی جداگانه می داد.
رهی آروم گفت:
-خیلی باباتو دوست داشتی...نه؟
-خیلی. من...من عاشقش بودم. اولین قهرمان زندگیم بود. اسطوره ام بود. هیشکی برای من مثل اون نمی شه ...
چونه اش لرزید و لبخند محوی زد. موهاش رو آروم پشت گوش فرستاد و گفت:
-یه پسر هیچ وقت به اندازه ی دختر نمی تونه محبت پدر رو درک کنه. اون غیرت پدرانه رو. اون دست نوازش گرانه رو. اون لحظه ای که پدر رو بغل می کنی و تارموهات لا به لای دکمه های کتش گیر می کنه رو ... کلمه ی «دختر بابا» رو ... اینا رو هیچ وقت یه پسر نمی فهمه.
بغضش رو با صدا قورت داد.
-تموم شده. برای من تموم شده. مدت هاست که با یادگاری ها و خاطرات زندگی می کنم.
رهی برق چشماشو زیر نور ماه دید. یه لحظه دلش خواست بغلش کنه و بگه عیبی نداره. زود می گذره. دهنشو باز کرد تا بگه «کسای دیگه ای هم هستن» ولی یادش افتاد که این حرف برای گلسا فایده ای نداره. گلسا کسی و نداشت.
دختری که کنارش نشسته بود یه دختر تنها بود. تنها ولی شجاع. و رهی تازه این موضوع رو فهمیده بود. تازه فهمیده بود چه سخته که نتونی به یه دختر بگی «کسای دیگه ای هم هستن» و نتونی بگی ...
از لبه ی فواره پرید پایین و برای تغییر حال گلسا گفت:
-خیله خب. دوربینت کجاست؟
-چی؟ دوربینم؟
-برم بیارمش ازت عکس بگیرم.
گلسا خندید و با خوشحالی گفت:
-جدا این کارو می کنی؟ همون گوشه ی خونه ست. روی یه سه پایه. بیا...اینم کلید.
رهی چندلحظه بعد برگشت. لنز رو روی صورت گلسا که به ماه نگاه می کرد تنظیم کرد...شاید عکسش ماهرانه نمی شد ولی حداقل قشنگ بود.
romangram.com | @romangram_com