#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_263

-بهتر شده.

رفت لب فواره نشست و کفشاشو درآورد. انگشت هاش رو تکون داد و نفس راحتی کشید. پشت قوزک پاش زخمی هم شده بود.

درحالی که پاهاشو تاب می داد گفت:

-تو برو دیگه...

رهی لبه ی فواره نشست و گفت:

-چرا؟ یه شب همنشینی با من این قدر سخت بود؟

گلسا آروم زد روی بازوش و گفت:

-دیوونه. نه. برای خودت گفتم.

سرشو بالا گرفت و به ماه نگاه کرد. رهی به صورت سفیدش که زیر نور ماه سفیدتر هم به نظر میومد نگاه کرد. چه قدر ژستش قشنگ بود...گفت:

-ای کاش یکی هم بود که از خودم عکس می گرفت.

سرشو سمت رهی برگردوند و گفت:

-می دونی...کسی و ندارم که از من عکس بگیره. حالا فقط برای عکس گرفتن که نه...کلا کسی و ندارم. چندوقتی هست که این طوریه دیگه...

تک خنده ای تلخ زد و بعد زیرلب گفت:

-می بینی ... توی قالب عکس که بیانش می کنم، خیلی چیز بزرگی به نظر نمی رسه. از بقیه عکس می گیرم و کسی از خودم عکس نمی گیره. ولی فقط همین نیست. کاش فقط همین بود! آدم یه لحظاتی با همین چیزای کوچیک عمق و وسعت تنهایی اش رو اندازه می گیره.

رهی لب هاش رو توی دهنش کشید و به چهره ی متفکر گلسا نگاه کرد. ابدا محزون نبود. فقط به نقطه ای روی زمین زل زده بود و اینا رو می گفت.

-تنهایی سخته؟

-آره ولی عادت کردن بهش سخت تره. من قسمت سخت شو رد کردم.

شالش افتاد روی شونه هاش. به خودش زحمت نداد تا روی سرش بذاره. قطرات آب لا به لای موهاش ریخته بودن. مثل شبنم.

-گلسا تو چندسالته؟

-بیست و پنج. اسفند امسال بیست و شیش سالم می شه.

-اسفندی؟

-هوم...تو چی؟

romangram.com | @romangram_com