#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_262


-وای...چه قدر آقـا وار!

رهی با شک نگاهش کرد و گفت:

-با من بودی الان؟

گلسا خندید و گفت:

-آره. این قدر دور از ذهن بودی؟

رهی لبخندی زد و شونه هاش رو بالا انداخت. با لحن خنده داری گفت:

-عادت به شنیدن این حرفا ندارم.

گلسا مکثی کرد. گفت:-می دونی...می گن پسری که آقا باشه...توی دستای یه ملکه بزرگ شده. این حرف من نیست، این طوری شنیدم. مشخصه که مادرت خانوم باشخصیتی بوده...

و قاشق چنگال شو برداشت. رهی نفسی کشید و نگاهش کرد. گلسایی که مادرشو نمی شناخت همچین تصوری ازش داشت. بعد اون فرخنده ای که شونزده هیفده سال با مادرش همنشین بود...بهش می گفت تک پر. مغرور. بی نزاکت. رهی بلند با خودش گفت:

-تماما خودتی ... خودت!

گلسا با تعجب نگاهش کرد و گفت:

-با منی؟ یعنی من با شخصیتم؟ من ملکه ام؟!

رهی زد زیر خنده...گلسا گفت:

-وا...چیه مگه. می خواستم ازت تشکر کنما...به چی می خندی تو؟

رهی زیرلب گفت:

-هیچی ... مهم نیست.

×××

گلسا از ماشین پیاده شد. رهی گفت:

-صبر کن باهم بریم.

گلسا با خنده نگاهش کرد. همین دو قدم راه رو هم می گفت باهم بریم؟ رهی ماشینشو قفل کرد و باهم رفتن توی حیاط. رهی دست گلسا رو گرفت و گفت:

-نیفتی! ببینم پات دیگه درد نمی کنه؟


romangram.com | @romangram_com