#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_261

-یعنی...تو و رهی.

بلند شد و گفت:

-همین جا بمون. بیرون شلوغه. می دونم از جاهاش شلوغ خوشت نمیاد.

و رفت بیرون. رها به در آشپزخونه نگاه می کرد. چنددقیقه بعد با یه بشقاب غذا برگشت و جلوی رها گذاشتش. گفت:

-زرشک پلو...به همون مقداری که همیشه می خوری...با ژله ی بلوبری. فکر کنم همونیه که دوست داری؟ نه؟ داشتن شام می دادن گفتم برات بیارم...

رها بی اختیار خنده ی کوتاهی کرد. چه قدر براش لذت بخش بود که می دید آبتین علایق شو می دونه...

گلسا به میز بزرگ گوشه ی سالن نگاه کرد و آه پرسوزی کشید...

زیرلب گفت:

-شام...شام دوست داشتنی...! حیف که من پای چلاق تر از چلاقم نمی تونم برم غذا بکشم.

مکثی کردو بعد باز پیش خودش گفت:

-خب وقتی خلوت تر شد می رم.

همون لحظه رهی بلند شد و رفت. گلسا پشت چشمی نازک کرد. واقعا که. مسخره. تازه داشت فکر می کرد که رهی چه قدر آقاست ولی صاف صاف جلوی چشمش رفته بود سر میز شام. البته...نباید هم توقع بی خودی داشت. گرسنه بودن گلسا مربوط به رهی نبود که.

رها کجا غیبش زده بود؟! به آرمان نگاه کرد. چشمش آب نمی خورد که این یه کاری با رها داشت...شاید چشمش رها رو گرفته بود.

لحظه ای چیزی ته دلش با این فکر تکون خورد. اوه اوه ... اگه واقعا این طوری بود که ... عجب بلبشویی می شد.

و گلسا بی خبر از همه جا داشت با خودش فکرایی می کرد که همچین دور از واقعیت هم نبودن.

-بفرمائید...گروهبان!

گلسا تندی برگشت و یهو دید رهی جلوش وایستاده. یه بشقاب غذا روی پاش گذاشت و گفت:

-البته گروهبان ظاهرا الان مجروحه.

گلسا با چشمای گرد به ظرف نگاه کرد و گفت:

-این برای چندنفره؟!

-خب چون نمی دونستم چی دوست داری از همش برات گذاشتم.

و خودش با بشقابش کنارش نشست. گلسا با لبخند مهربونی نگاهش کرد و آهسته گفت:

romangram.com | @romangram_com