#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_260


-چـ...چی؟ نه. چی باعث شده این طوری فکر کنی؟ منم یه مهمونم مثل بقیه مهمون ها.

-آخه دیدم تا آبتین می خواد بیاد پیشت آرمان می زنه توی ذوقش. من بیشتر از هرکس دیگه ای به این دوتا توجه دارم و بهتر از هرکسی می شناسمشون...

رها نفسشو با حرص داد بیرون. از اینکه پگاه این طوری درباره ی آبتین حرف بزنه خوشش نمیومد. مگه پگاه اون روز نگفت که می خواد ازدواج کنه؟! خب شوهر بی غیرتش دقیقا کدوم جهنم دره ای بود؟ پگاه بی خیال ادامه داد:

-خودت واقعا نفهمیدی که تا آبتین می خواد بیاد پیشت آرمان سد معبرش می شه؟ ببین غلط نکنم این یه کاری می خواد...

-رها؟

رها تندی سرشو بالا گرفت. آبتین بالای سرش وایستاده بود. به به. آقای میزبان پیداشون شد. پگاه که جا خورده بود یه ذره از رها فاصله گرفت. آبتین به پگاه نگاه کرد و گفت:

-چی توی گوشش می خوندی؟ ببینم...تو و آرمان امشب دست به یکی کردین؟ چتونه شما؟

-نمی دونم والا! از من می پرسی شازده؟

و روشو برگردوند. آبتین یهو دست رها رو گرفت...گفت:

-بلند شو. اینجا نشین. پیش ایشون نباش.

و با ابرو به پگاه اشاره کرد. رها بلند شد و پشت سر آبتین راه افتاد. آبتین بردش توی آشپزخونه. اونجا خلوت بود و فقط دو سه تا خانوم داشتن دم اجاق گاز کار می کردن...

-ببخشید که امشب نتونستم بیام پیشت.

رها لبخند کوچیکی بهش زد. آبتین اون سمت میز نشست و گفت:

-آرمان...یه ذره مشکل روانی داره.

رها سرش رو بالا گرفت و با ابروی بالا رفته نگاهش کرد.

-شوخی نمی کنم. منظورم واقعا بود.

-جـدا؟

-آره. خب...پگاه و دیده قاطی کرده دیگه.

مکثی کرد و لبخندی زد. گفت:

-پس فکر نکن حواسم بهت نبوده. بین مهمون ها تو ویژه ترین آدمی. خودت که می دونی؟

رها سرشو پایین گرفت. آبتین سریع اضافه کرد:


romangram.com | @romangram_com