#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_241

-تو عادتته که یه کاری کنی آدم از انواع نوشیدنی فراری بشه ... آره دختر؟

×××

رها به در اتاق آبتین زد و رفت تو. درحالی که می رفت تو می گفت:

-ببخشید مزاحم شدم آبتین ولی یه چیز...

سرشو که بالا کرد دید یکی روی مبل اتاق آبتین نشسته. برادرش بود...کی بود؟ هان...آرمان. رها دستشو توی هوا تکون داد و گفت:

-اِم...ببخشید. نمی دونستم مهمون داری.

آبتین خواست چیزی بگه که آرمان سریع گفت:

-نه خانوم محترم این چه حرفیه من که مهمونش نیستم.

رها از روی ادب لبخند کوچیکی بهش زد. آرمان به آبتین نگاه کرد و گفت:

-نمی خوای ما رو بهم معرفی کنی؟

آبتین نگاه پر از حرصشو سمت آرمان پرت کرد. اگه می شد با تشر می گفت »نخیر نمی خوام!» ولی نمی خواست رها فکر کنه که بی تربیته. پس سعی کرد بی تفاوت به نظر برسه و گفت:

-رها...این برادرمه. آرمان. تازه از آمریکا برگشته. آرمان،اینم رهاست. خواهر دوست صمیمی ام و یکی از کارمندای شرکت.

ابروهای آرمان پریدن بالا. با دقت بیشتری صورت رها رو نگاه کرد و زیرلب گفت:

-رها خانوم؟ خوشبختم...خوشبختم...

رها سرشو تکون داد و مودبانه گفت:

-ممنون. منم.

آبتین گفت:

-رها...فکر نکنی آرمان همین جوری اومده اینجا. می خوام با رهی حرف بزنم که...اگه بشه توی شرکت خودمون یه کاری براش پیدا کنیم.

رها آرمان و زیرنظر گرفته بود. شباهت های خیلی ریزی با آبتین داشت. خیلی هم شبیه هم نبودن. البته...آرمان هم خوشتیپ بود. ولی یه معصومیتی توی نگاه و چهره ی آبتین بود که آرمان نداشت. انگار آرمان نگاهش تیز تر بود. به قول گلسا خوف ناک تر بود. آبتین به رها گفت:

-خب...رها چی کارم داشتی؟

-آ...یادم رفت!

و خنده ای کرد. آرمان نگاهی بین آبتین و رها رد و بدل کرد. رها قشنگ می خندید. دختر قشنگی هم بود. کی بود که خوشش نیاد؟ از همون لحظه طرح های اولیه ی انتقام توی ذهن آرمان جرقه زد...دیروز با دیدن پگاه تشنه تر هم شده بود...

romangram.com | @romangram_com