#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_242


اصلا خوشش نمیامد از این کلمه استفاده کنه ... ولی ... تشنه به انتقام شده بود. انتقام!

گلسا ته گلوشو صاف کرد و مثل معلم های مهدکودک که با بچه ها سروکله می زنن دستشو سمت رهی دراز کرد و گفت:

-رهی...بس کن پسرم. کلید و بده به من. برم بالا دوتا عکس بگیرم تا خورشید غروب نکرده.

رهی لبخند یک وری زد و صندلی چرخونش رو آهسته به چپ و راست تکون داد ... گفت:

-نـه! همون یه بارم که کلیدو دادم خیلی بهت مرحمت کردم.

-رهی ببین من دوتا رو دارم. یکی...

-واقعا؟ پس دورویی. کاملا مشخص بود.

گلسا پوفی کرد و بی توجه ادامه داد:

-یکی شون روی خوشمه که مثل روی گـُله. به همون دلیل اسممو گذاشتن گلسا. ولی اگه اون یکی روی ناخوشم بالا بیاد ... اهم ...

مکثی کرد و با لبخند ملیحی به رهی خیره شده.

بعد از مکثی کوتاه، با جدیت گفت گفت:

-خب کلید و رد کن بیاد.

رهی با بی خیالی به گلسایی که با عصبانیت جلوش ایستاده بود نگاهی انداخت و گفت:

-مثل گانگسترها حرف می زنی گلسا!

گلسا دهنش رو باز کرده بود تا باز هم اعتراض کنه که ...

همون موقع صدای کسی اومد:

-ببخشید می تونم مزاحم شم؟

گلسا برگشت و به در نگاه کرد. یه پسر با چهره ای نسبتا آشنا دم در بود. نسبتا آشنا... از این دسته آدم ها حرصش می گرفت. آدم هایی که حس می کرد یک جایی ملاقات شون کرده ولی یادش نمیومد کجا و کی.

رهی بلند شد و درحالی که با دست به مبل های جلوی میزش اشاره می کرد، بهش گفت:

-آره آرمان...مزاحم چیه بفرما.

گلسا همچنان داشت به آرمان نگاه می کرد. فقط می دونست یه کسی توی شرکت هست که اسمش ساسانه و رهی و آبتین فقط اونو به اسم صدا می زنن. با بقیه به صورت کاملا جدی و رسمی رفتار می کردن و این جزو محالات بود که رهی توی شرکتش، کسی رو به اسم صدا بزنه. رهیکه متوجه نگاه کنجکاو گلسا شده بود، گفت:


romangram.com | @romangram_com