#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_240


-موهاتو بکن تو.

گلسا دهنشو باز کرد تا بگه «به تو چه» ولی مکثی کرد و گفت:

-اوم...خیله خب.

و یه کیلیپس ریز از توی جیبش درآورد و چتری هاشو زد بالا. رو به رهی کرد و گفت:

-بهتر شد؟

رهی بهش نگاه کرد. این طوری ابروها و چشم های مشکی اش مشخص تر بود. چه قدرم پیشونی اش بلند بود. یعنی بختش هم این قدر بلند بود؟! سرشو آروم تکون داد.

چند ساعت بعد راد منش ِ جدی منش اومده بود. گلسا از اتاق اومد بیرون و وانمود کرد که داره موهای سرشو می کنه. آهسته ولی با حرص گفت:

-هروقت می رم تو حرفشونو قطع می کنن! الان هم آقا چایی قندپهلوی لب سوز لب دوز سفارش دادن!

رهی سرشو تکون داد و گفت:-نچ نچ نچ...سی بار رفتی و اومدی چیزی نفهمیدی؟

-رهی روی مخ من پاتیناژ نرو ها...! می گم درست وقتی می رم تو حرفشو قطع می کنه مثل ملخ صحرائی بهم زل می زنه...

رهی لبخندی به این تشبیه گلسا زد و جوابی نداد.

گلسا لیوان چایی رو روی اپن گذاشت و ظرف شکر رو هم آورد. یه قاشق شکر توش ریخت...دو قاشق...سه قاشق...چهار قاشق...پنج قاشق...شیش قاشق...

رهی مچ گلسا رو گرفت و با چشمای گرد گفت:

-گلسا چه خبره می خوای کله قند تحویل بنده ی خدا بدی؟!

گلسا مچشو از دست رهی کشید بیرون و درحالی که دوباره قاشق رو توی ظرف شکر می زد با خشم گفت:

-خودش چایی شیرین خواست. دیگه سفارش این که چندتا قاشق شکر داشته باشه رو که نداد!

تقریبا هشت تا قاشق شکر توش ریخته بود! گلسا لیوان و توی سینی گذاشت و گفت:

-حالا...لباش همچین بهم دوخته می شن که دیگه نتونه بازش کنه بعد لالمونی بگیره خفه خون بگیره...ببین کی گفتم!

رهی لبخندی زد و گلسا رفت تو. چنددقیقه بعد با یه قیافه ی رضایت مند بیرون اومد و گفت:

-حالا که شکر توی معده اش ته نشین شد می فهمه...

رهی نیم لبخندی زد:


romangram.com | @romangram_com