#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_237

برگشت و خواست بره که یهو دید یکی جلوش ایستاده ... هراسیده عقب رفت:

-هیـن! ببخشید...

-خواهش می کنم!

و لبخندی زد. یه مرد تقریبا جوون بود. ته ریش و سیبیل کم پشتی داشت. قیافش یه جورایی آشنا می زد...ولی بازم رها مطمئن بود که از عوامل شرکت نبود. امروز شرکت تبدیل به کارونسرا شده بود؟!

-آبتین توی اتاقشه؟

اوه...آبتین هم که می شناخت. ظاهرا رئیس کاروان هم آبتین بود. درحالی که نسبت به این مردی که جلوش ایستاده بود و لبخند می زد، مشکوک بود، گفت:

-اِ ... بله بله...

مرد دوباره لبخند دلکشی زد و رفت تو. بدون در زدن. رها یادش رفت بهش بگه که مهمون داره...خواست بره سمت اتاقش که صدای کلافه و خسته ی آبتین و شنید:

-به به! دیگه نور علی نور شد!

دوباره ایستاد. برگشت سرجای قبلیش. صدای خنده ی پگاه اومد. خنده اش مستانه و سرخوش بود.

-آرمان! تو هم مثل آبتین خیلی عوض شدی! موحدهایی که دیگه پیر پسر دارن می شن ... هوم؟

آرمان؟ آبتین نگفته بود که یه برادر به اسم آرمان داره؟ صدای خشنش بلند شد:

-آره. تو هم عوضی شدی خانوم پگاه.

آبتین بلند گفت:

-آرمان درست صحبت کن!

-داداش کوچولو! نامزد قبلیت چرا اومده؟ اومده شکاف های قلب ات و بدوزه؟

-آرمان اصلا کی به تو گفت بیای داخل؟

رها دستشو روی سرش گذاشت و سمت اتاقش رفت. نفسش رو محکم بیرون داد. این برادر آبتین بود؟! چرا همه ی اینا همزمان نازل شدن؟! چرا به پگاه این حرف و زد؟ حس کرد سرش داره درد می گیره.

زیرلب گفت:

-دست روی چه آدمی برای عاشق شدن گذاشتم!

-رادمنش قراره امروز بیاد.

گلسا تندی برگشت و به رهی نگاه کرد. ابروهاشو انداخت بالا. رهی سرشو تکون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com