#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_238


-آره...همونی که برای ازدواج باهاش نقشه کشیدی.

گلسا اخمی بهش کرد و روشو برگردوند. رهی با خودش فکر کرد چه قدر عجیب...جزو عجایب هفت گانه ست که گلسا امروز این قدر کم حرف شده. یه حساب سرانگشتی که کرد دید کلا امروز گلسا حرف نزده! فقط با ایما اشاره و ابرو اظهار نظر کرده. اخم کوچیکی کرد و صداش زد:

-گلسا؟

-هوم؟

-چت شده امروز چرا حرف نمی زنی؟ بلایی سر زبون سه کیلومتری دختر همسایه اومده؟

گلسا زبون اش رو درآورد و بهش اشاره کرد. لبخندی هم توی صورت رهی پاشید. رهی باز گفت:

-پس چی شده؟

گلسا دستشو سمت چپ دهنش گذاشت و گفت:

- دَنـَم آف زَه...

رهی با چشمای گرد گفت:

-چـی؟! این به چه زبون بین المللی بود؟!

- دهنم آفت زده! آی...

و دوباره دهنشو گرفت. رهی از حرکتش خندید و گفت:

-خدا این آفت و خیر بده حداقل یه ذره آسایش داریم.

گلسا آهسته گفت:

-حالا می بینی ... آسایش! بذار خوب شم!

رفت تا چایی درست کنه. هرلحظه ممکن بود رادمنش بیاد. رهی روی صندلی پشت اپن نشست. نه...خدایی احساس بدی داشت. گلسا که حرف نمی زد انگار یه چیزی کم بود. عادت داشت که گلسا رو حین رژه رفتن اش توی آشپزخونه، مشغول حرافی ببینه. گلسای ساکت یه موجود عجیب بود. عجیب تر از گلسایی که هرروز می دید. نچی کرد و کلافه از سکوت گلسا گفت:

-حالا نمی شه یه ذره حرف بزنی؟

گلسا درحالی که خنده اش گرفته بود، دوباره دست به دهن گفت:

-تو با خودت چند چندی؟ من حرف بزنم یا نزنم؟ آخ...

-بزن. دیگه این قدرام که بد نیست.


romangram.com | @romangram_com