#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_236
پگاه با جدیت تکرار کرد:
-می شه بشینم؟
آبتین پوفی کرد و چندلحظه چشم هاش رو بست. دوتا انگشت اشاره و شستش رو بین چشم هاش فشار داد و زیرلب گفت:
-بشین.
پگاه نشست و یه پاش رو روی پای دیگه اش انداخت. نگاه آبتین روی پاشنه ی کفش های قهوه ای رنگش خیره مونده بود. صورتش رو نمی دید. از اینکه پگاه با حالی عصبی پاش رو تکون می داد، حالش بد می شد ...
پگاه گفت:
-شنیدم...که آرمان برگشته.
-خبرا زود می رسه. آره. دیشب اومد.
-خواستم قبل از اینکه هر اتفاقی بیفته بگم که...مزاحم من نشین. من قراره ازدواج کنم.
-خب مبارکت باشه. این به ما چه ربطی داره؟
-خواهش می کنم سر موضوعات قدیمی رو باز نکنین. دیگه سراغ منم نیایین. شوهر من قرار نیست چیزی از این قضیه ها بدونه. به آرمان هم همینو بگو و حواست بهش باشه.
این وسط، نزدیک بود خنده اش بگیره. کی اینجا سراغ اون یکی اومده بود؟ چرا یک دفعه همه ریخته بودن سرش و می گفتن که مزاحم نشه؟ با خودش فکر کرد بزرگترین اشتباه زندگیش همین جا بوده.
همین جایی که فکر کرده بود اگه کاری به کار دیگران نداشته باشه، دیگران هم کاری باهاش ندارن.
-از اون هیچی بعید نیست. بعدشم...مسئولیت اون که با من نیست. اون سنش از من هم بیشتره ... یه آدم بالغه، حالا هیچ قولی نمی دم که الزاما عاقل هم باشه ولی کاری که می کنه ربطی به من نداره.
-ولی خودتم می دونی که مشکلات روانی داره...
-پگاه می شه بری سر اصل مطلب؟
-اصلش و گفتم. اومدم که بهت بگم که من کاملا فراموشت کردم.
-منم. چه تفاهمی. پس کار دیگه ای نمی مونه.
اگه روش می شد اشاره ای هم به در می زد تا از اتاق بره بیرون. حوصله ی خودش و این صدایی که سعی می کرد نازکش کنه و عطر تند و شیرین اش رو نداشت ...
رها خم شد و ساعت رو برداشت. بغضشو قورت داد. نامزد قدیمی آبتین این بود؟ اینجا چی کار داشت؟ همینو فقط می خواست بگه؟ یعنی الان آبتین ناراحت بود؟ آبتین هنوز دوستش داشت؟ سوال های بی پاسخی که بی وقفه توی ذهنش می چرخیدن، کلافه اش کرده بودن ...
اصلا ... در مقابل این دختر شیک و مدرن شانسی هم داشت؟ بی خیال ... مگه قرار بود دوئل داشته باشه که این طور فکر می کرد؟
romangram.com | @romangram_com