#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_235

-می تونید یه کمکی به من بکنین؟

-اگه بتونم که بله.

دختره لبخندی زد و گفت:

-می دونین کجا می تونم آقای موحد رو پیدا کنم؟

لبخند رها خشک شد. این دختره با آبتین چی کار داشت؟! سعی کرد اخم نکنه و مثل خودش مودب و محترم باشه. گفت:

-همین...طبقه ی چهارم. با من بیایین.

در باز شد و رها بعد از گفتن ببخشید زیرلبی، جلوجلو راه افتاد. گفت:

-می شه بپرسم چه نسبتی باهاشون دارین؟

-اِم...یه آشنای قدیمی ام.

رها اتاق آبتین و نشونش داد. چه خریتی. می تونست بگه که آبتین نیومده. نمی دونست چرا این دختره یه احساسات منفی ای توی دلش انداخته بود. دختر تشکری کرد و تقه ای به در زد. در باز بود. رها شنید که زیرلب گفت:

-چه قدر تغییر کرده ...

آبتین بدون این که سرشو بالا کنه گفت:

-بیا تو.

دختره که رفت تو رها آهسته خودشو عقب کشید. می خواست گوش بده. نمی تونست با این وسوسه ی گوش وایستادن مقابله کنه. سریع ساعت مچی بند چرمی اش رو درآورد و روی زمین انداخت که اگه کسی رسید وانمود کنه که وایستاده تا ساعت و برداره.

آبتین بدون اینکه سرش رو بالا بگیره گفت:

-بفرمائید؟

جوابی نشنید. کاغذهای توی دستش رو کنار گذاشت و سرش رو بالا برد. با دیدن چهره ی آشنایی که جلوش ایستاده بود، کُپ کرد. صندلی چرخونش رو کمی عقب زد و متعجبانه و بلند گفت:

-تو اینجا چی کار می کنی؟!

پگاه لبخندی زد. گفت:

-قدیما مودب تر از این حرفا بودین آقای موحد. می تونم بشینم؟

آبتین بی توجه به سوال پگاه با کلافگی، رُک و پوست کنده پرسید:

-چی شده که یهو همتون باهم سر من بیچاره هجوم آوردین؟! چی می خواین؟

romangram.com | @romangram_com