#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_222


-نه که تو خیلی عوض شدی.

مکثی کرد. زیرلب گفت:

-پس می خوای ازدواج کنی؟ با آرمان؟

گونه های پگاه سرخ شدن...درحالی که با انگشتاش بازی می کرد گفت:

-من خودم خبر نداشتم...همین دیشب مامانم بهم گفت.

آبتین منتظر بهش نگاه کرد. بگو...بگو که باهاش مخالفت کردی. حداقل اینو بگو! پگاه با دست موهاشو پشت گوشش زد و گفت:

-فقط ای کاش قبلش بهم می گفتن.

-مگه کس دیگه ای و دوست داری؟

پگاه بدون این که سرشو بالا کنه گفت:

-خب...دوست داشتم. فکر می کردم بعد از اینکه رفتم خارج دیگه یادم می ره. آخه اون اصلا بهم توجه نمی کرد.

عجب خری بوده.

-ولی وقتی اومدم ایران دیدم بدتر هم شده. با دیدن اش خاطره هام تازه شد. ولی فکر کنم اون هیچ حسی به من نداره.

خب یارو کلا ذاتا خره. آبتین توی همین فکرا بود که یهو آرمان پیداش شد:

-پگاه...بیا بریم باغ مون رو نشونت بدم.

نگاهش روی دست دراز شده ی آرمان خیره موند. و دست پگاه که توی دستش قرار گرفت.

پگاه بلند شد و باهاش رفت. آبتین دستشو مشت کرد و زد روی پاش. آخه چرا آرمان؟! چرا پگاه؟ چرا این دوتا؟ که از هرکسی برای آبتین عزیزتر بودن؟ اون لحظه بود که آبتین برای اولین بار یه حس تنفر نسبت به برادرش پیدا کرد...هیچ وقت واقعا از برادرش بیزار نشده بود. حتی هیچ وقت به طور جدی هم باهم دعوا نکرده بودن. آرمان رو دوست داشت ... با تمام لجبازی هاش و عصبانیت های بی موقع اش که به تندی فروکش می کرد.

آرمان رو دوست داشت.

چند ماه بعد...آرمان و پگاه چندوقتی بود که پنهانی نامزد کرده بودن. نمی خواستن خبر از خانواده خارج بشه تا بتونن مهمونی بگیرن. آخه پدر پگاه هنوز خارج از کشور بود و چند وقت دیگه میامد. می خواستن مهمونی با حضور اون برگزار بشه. آبتین روز به روز بیشتر می سوخت...نمی تونست ببینه. نمی تونست آرمان رو کنار عشق بچگی هاش ببینه. پگاهی که وقتی رفتن خارج بعد از دو ماه تازه آبتین نبودِ پگاه رو باور کرد. چه قدر دلتنگش شده بود...

یکی از شب های زمستون بود. چیزی به عید نمونده بود. رفته بودن خونه ی شیرین خانوم. آبتین توی حیاط ایستاده بود و داشت سیگار می کشید...چندهفته ای می شد که به سیگار رو آورده بود. شاید بهتر بود مهاجرت می کرد تا دیگه آرمان و پگاه رو نبینه. نه...اون وقت با رهی و شرکت چی کار می کرد؟! رهی دست تنها نمی تونست. رهی بی خیال بود. صدای هراسیده ای که به گوشش خورد، باعث شد از فکر و خیال بیرون بیاد.

-آبتین؟! تو سیگار می کشی؟!

آبتین برگشت. پگاه پشتش ایستاده بود. با قیافه ای متعجب... و اون چشمای آبی اش که گرد شده بودن. جلو رفت تا سیگار رو از دست آبتین بکشه که آبتین دستشو برد عقب. چشم هاش رو تنگ کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com