#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_223
-چرا نکشم؟ به تو باید جواب پس بدم؟
-چته؟ چرا این قدر بداخلاقی؟ چرا چندماهه این طوری ای...
-بازم نباید به تو جواب پس بدم.
پگاه نفسشو با صدا داد بیرون. یه قطره اشک روی گونه اش چکید. آبتین اخم کرد و گفت:
-تو چرا داری گریه می کنی؟! اصلا چرا اومدی بیرون...برو تو ببینم...مگه مهمون ندار...
پگاه یهو بلند داد زد:
-بابا خسته شدم! چه مهمونی؟! چه آرمانی؟! من آرمان و دوست ندارم! هیچ وقت به مامانم نگفتم! به فرزانه جون نگفتم! چون می ترسیدم ناراحت بشن! خودم دارم می میرم از ناراحتی...! من یکی دیگه رو دوست دارم! دارم از درون آتیش می گیرم...عذاب وجدان دارم!
و دستاش و جلوی صورتش گرفت و زد زیر گریه...آبتین دستشو گرفت. چه قدر دستاش سرد بودن...برعکس دستای آبتین. آبتین گفت:
-گریه نکن پگاه...پگاه...گریه نکن من ناراحت می شم...
-ناراحت می شی؟! تو مگه حس هم داری؟؟
آبتین از حرفش تعجب کرد...پگاه با عصبانیت گفت:
-اونی که دوست دارم توئی! توئی که مطمئنم فقط و فقط به چشم یه خواهر نگاهم می کنی! من از وقتی یه بچه بودم دوستت داشتم...ولی تو نمی فهمیدی. الانم باز باید تحمل کنم؟ اه بابا خسته شدم. احساس می کنم دارم به آرمان ظلم می کنم. دارم حتی با فکر کردن به تو بهش خیانت می کنم!
اشکاشو پاک کرد و برگشت که بره...آبتین هنوز توی شوک بود...سریع گفت:
-پگاه! نرو! وایسا...!
-چیه؟ می خوای بگی فراموشم کن و برو بچسب به آرمان؟ دارم می رم همین کارو بکنم دیگه...
آبتین دستشو گرفت و گفت:
-پگاه ساکت شو! منم دوستت دارم! حتی بیشتر از خودت...
شونه های پگاه افتادن...زیرلب گفت:
-انتظار داری باور کنم؟ خب معلومه یک نفر که یه دختر احمق رو ببینه که داره اشک می ریزه و ...
آبتین دستش رو بالا برد:
-گفتم ساکت!
-...
romangram.com | @romangram_com