#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_221
نگاه معناداری به شوهرش،سهیل کرد. سهیل لبخندی زد. آبتین پوفی کرد و به شوخی زیرلب گفت:
-تو هم که ترشیدی و...
فرزانه چشم غره ای بهش رفت و گفت:
-آبتین! داشتم می گفتم آرمان...که شیرین خانوم اینا دارن از هلند برمی گردن. همون دوست من...یادته؟ خاله شیرین؟ همونی که یه دختر داشت...
آبتین زد زیر خنده و آرمان که خنده اش گرفته بود گفت:
-مرگ! آبتین فکتو هم سطح زمین می کنما!
هردوشون خندیدن. آرمان هم بدش نمیومد...یه زندگی تازه داشته باشه. خونواده تشکیل دادن...وقتش بود.
چندهفته بعد.
آبتین همیشه از مهمونی های خونوادگی بدش میامد. اینم یه جورایی مهمونی خونوادگی محسوب می شد. برای بار صد و پنجاهم نگاهشو سمت پگاه چرخوند. دختر خوشگلی بود. خصوصا این که مرتبا با مهربونی هروقت کسی نگاهش می کرد لبخند می زد. می شد گفت کم صحبت بود...ولی نظرشو می گفت.
با دیدن پگاه خاطراتش زنده شده بودن...پگاه و مادر و پدرش وقتی آبتین پونزده ساله بود از ایران رفته بودن...اون موقع آبتین همیشه یه جور دیگه ای به پگاه نگاه می کرد. پگاه همبازی دوران بچگی اش بود. بیشتر با آبتین می گشت تا با آرمان. آرمان همیشه دنبال درس و مشقش بود. نه بازی و رفیق هاش و...
پگاه. یه دختر بچه بود که چشمای درشت آبی داشت و آبتین همیشه مسخره اش می کرد و بهش می گفت چشم بلبلی. یه بار دیگه نگاهش کرد...پگاه هم داشت نگاهش می کرد. پگاه سریع نگاهشو دزدید. فرزانه پگاه رو برای آرمان در نظر گرفته بود...
آبتین نفس عمیقی کشید. خب مگه چی بود؟! پگاه می شد زن داداشش دیگه.
اون مهمونی تموم شد...
ولی از اون به بعد شیرین خانوم و خانواده اش رفت و آمدشون با اونا زیاد شده بود...بالاخره فرزانه و شیرین دوستای صمیمی بودن...آبتین مجبور بود هرروز پگاه رو ببینه. پگاه رو ببینه. آرمان رو ببینه. ببینه که وقتی پگاه حواسش نیست آرمان داره با یه لبخند محو نگاهش می کنه...
آبتین پگاه رو دوست داشت. از همون بچگی. کل کل هاش با پگاه توام با علاقه بود...وقتی یکی از پسرها بهش تیکه می انداخت یا هر کس دیگه ای اذیت اش می کرد آبتین حقشو کف دستش می ذاشت. حالا...پگاه بعد از این همه سال که برگشته بود قرار بود لقمه ی آرمان بشه. آرمان هم که بدش نمیومد!
-خیلی عوض شدی...قیافت و می گم.
آبتین به پگاه نگاه کرد. تا حالا از وقتی برگشته بود غیر از احوالپرسی باهاش حرف نزده بود. لبخندی زد و گفت:
-می خواستی نشه؟ خب تو هم عوض شدی.
-اون موقع یه پسر لاغرمردنی با سیبیل های کم پشت چندش بودی.
-تو هم یه دختر با ابروهای پر و صورت خپل زشت بودی.
هردوشون خندیدن...پگاه گفت:
-ولی از لحاظ رفتاری هیچم عوض نشدی. همونی هستی که بودی...
romangram.com | @romangram_com