#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_220


-می بینمت. شب به خیر.

-شب تو هم به خیر.

لبخندی روی لبش نشست و در حیاط رو باز کرد. بارون تندی میومد...از این بارون های بی مقدمه ی تابستونی. سایه ی یه نفر وسط حیاط بود. هوا تاریک بود و آبتین درست نمی دید. شاید یکی از همسایه ها بود. جلو رفت. برای اینکه رد بشه، زیرلب گفت:

-ببخشید...

-کدومشو ببخشم؟

ستون فقرات آبتین صاف شد...خون توی رگ هاش یخ بست ... این صدا ... این صدای دورگه ی خشدار زخم خورده ...

توی تاریکی به هیبت جلوی روش نگاه کرد. چشمای فندقی. موهای کوتاهی که زیر بارون خیس شده بودن...مردی که پوزخند می زد و هم قد آبتین بود. شونه به شونه.

-سلام داداش!

چرا وقتی بلند می خندی زندگی می شنوه و یه خرابی ای روت به بار میاره؟

نیم ساعت بعد.

آبتین و آرمان بی حرف توی اتاق نشیمن رو به روی هم نشسته بودن. آبتین با اخم گفت:

-مگه قرار نبود سه روز دیگه بیای؟

-زود اومدم که غافلگیر شی. که خوشحال شی داداش کوچولوم!

و لبخندی زد. واقعا...خوشحال! آرمان همش یه سال از آبتین بزرگتر بود ولی همینم به رخ اش می کشید. داداش کوچولو!

آبتین سرشو بین دستاش گرفت و گفت:

-اومدی که بمونی؟

-اوهوم. ناراحتی؟

جوابی نرسید. آبتین داشت فکر می کرد...به سه-چهار سال پیش...به پگاه...

×××

تازه چندسال از تاسیس شرکت آبتین می گذشت. همه چیز زندگیش بر وفق مراد بود و رسما شکایتی نداشت. یکی از روزای پائیز بود...همه شون توی هال نشسته بودن. آرمان و آبتین و مادر و پدرشون. فرزانه خانوم گفت:

-آرمان...عزیزم تو از آبتین بزرگتری. بالاخره دیگه چندسال بعد سی سالت هم می شه. کارت رو هم که داری و...همه چیزت خوبه.


romangram.com | @romangram_com