#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_219

-مامان باباش کجان؟

-نمی دونم...ظاهرا خیلی بهش اهمیت نمی دن. با مادربزرگش زندگی می کنه.

ماشین تراش از گوشه ی سر سما حرکتشو شروع کرد...رهی از دیدن قیافه ی مبهوت و محزون سما توی آینه تا ته دلش آتیش گرفت...

فقط طی ده دقیقه تموم شد. اون خرمن سیاه مو حالا پایین پای سما ریخته بود. و سما هنوز به آینه زل زده بود. پرستار پارچه رو از دور سما برداشت و گفت:

-دیدی تموم شد سمایی؟ به همین راحتی...حالا می گم بیان اینا رو جمع کنن.

و از اتاق بیرون رفت. به همین راحتی؟ خیلی هم راحت نبود. اصلا راحت نبود.

رهی و گلسا بهم نگاه کردن. یه قطره اشک از گونه ی گلسا چکید. نمی دونست چرا از اینکه جلوی رهی گریه می کرد خجالت نمی کشید. معمولا بدش میومد کسی اشکش و ببینه. برعکس اکثر دخترا.

سما آروم از صندلی اش بلند شد. وسط اون همه تارموهای سیاه نشست. دستشو کرد بین شون...آهسته دستشو بالا گرفت و موهاشو به قفسه ی سینه اش فشار داد...بلند زد زیر گریه...سرشو پایین گرفت و فقط گریه کرد...

گلسا بینی اش و بالا کشید. یه چیزی به سرش زد...مگه این همونی نبود که می خواست...یه موضوع متفاوت...دوربینشو بالا آورد و لنزشو چرخوند...

چیک. صدای ثبت یک لحظه.

یه لحظه ی احساسی...یه چیز متفاوت...که حتی عکسش هم باعث می شد آدم اشکش دربیاد. گلسا دوربینشو گذاشت کنار و سمت سما رفت. بغلش کرد و گفت:

-گریه نکن عزیزدلم...گریه نکن...

رهی به درگاهی تکیه داد و بینی اش و بالا کشید. گریه اش نگرفته بود. به هرحال مرد بود! هرچند با این نقسیر که مرد گریه نمی کنه مخالف بود ولی سعی کرده بود گریه نکنه.

به گلسا نگاه کرد که بی صدا کنار سما نشسته بود و بغلش گرفته بود. سما هم مخالفتی نمی کرد...دستای لاغرشو بالا آورد و دور گلسا حلقه کرد و شونه هاش لرزیدن...

سما گلسا رو بغل کرده بود.

×××

آبتین موبایلشو بین شونه و گوشش گذاشت و در ماشینشو قفل کرد. چه قدر از شنیدن صدای رها لذت می برد...انگار بهش انرژی تزریق می کرد. گفت:

-فردا نمیای شرکت؟

-چرا... البته ... شایدم نیام. این رئیس مزون مون مثل خرچموش می مونه هرچی بهش می گی از خر شیطون بیا پایین نمیاد...خر که نیست بزنم به تخته اسبه ... زین اش هم بهش مزه کرده عوضی!

آبتین زد زیر خنده. رها هم خندید و گفت:

-والا به خدا...

-پس ایشالا فردا می بینمت رها...

romangram.com | @romangram_com