#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_212
گلسا گفت:
-وضعیت قرمز چیه؟! به این خوبی...رهی قیافتو کج و معوج نکن.
رهی سرشو تکون داد و با قیافه ای مرموز سمت شلینگ حیاط رفت و بلند دستور داد:
-ملــوان! شیر آب و باز کن!
گلسا اخم کرد و درحالی که عقب عقب می رفت، بلند جیغ زد:
-رهی به خدا بخوای کار احمقانه بکنی ها!
رهی شلینگ و رو به گلسا گرفت و گلسا در یک حرکت، عین موش آب کشیده شد... دستاشو مشت کرد و نگاهشو سمت خونه اش چرخوند. یه سطل قرمز پلاستیکی یه گوشه بود. تندی برش داشت و کردش توی آب فواره و روی سر رهی خالی اش کرد. رهی کله اشو تندتند به چپ و راست تکون داد ... آب تا توی گوش هاش هم رفته بود ...
-تا مغز استخوونم یخ زد!
گلسا دوباره سطل شو برداشت و به علی گفت:
-سرجوخه یا ملوان؟! سنگرتو مشخص کن!
علی با استرس درحالی که از طرفی به طرف دیگه می دوید گفت:
-نمی دونم نمی دونم!
رهی هم شلینگ رو برداشت و گفت:
-گلسا...! خودتو آماده کن!
-من جلیقه ضدآبم و پوشیدم تو برو یه فکری به حال خودت بکن!
و با صدای بلند سرخوشانه خندید...رهی لبخندی زد. زیر آفتاب داغ تیر کم هم کیف نمی داد...شاید حق با گلسا بود. لحظه ای این فکر از سرش گذشت که این حرکات احمقانه چیه؟ توی این سن و سال میون این همه بدبختی برای چی اینجا ایستاده بود و داشت با یک دختر مثل بچه ها آب بازی می کرد ... ؟
سطل قرمز رنگ که روی سرش خالی شد، به خودش اومد ...
بی خیال دنیا. لبخندی زد و با خودش فکر کرد یه ذره پنهانی بچگی کردن با گلسا هم چندان اشکالی نداره ...
گلسا درحالی که با رها از اتاقش بیرون میومد گفت:
-می خوام برم پیش بچه ها.
-آی...ای کاش زودتر می گفتی! من باید برم کلاس...می خواستم باهات بیام!
romangram.com | @romangram_com