#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_211

گلسا یهو زد زیر خنده و گفت:

-می دونی دیروز یاد چی افتاده بودم؟

-هوم؟

-اون روزی که بهت برق وصل کردم بعد قیافت شبیه جوجه تیغی شده بود ... جلوی مشتری ها داشتم می ترکیدم ... ترانه هم هی چپ چپ نگاه می کرد.

نگاه رهی رو که دید، خودش رو جمع و جور کرد و زیرلب گفت:

-دقیقا یه چیزی تو مایه های همین نگاهِ الان تو ...

-...

-خب قیافت خیلی دیدنی شده بـو ...

اومد جمله شو کامل کنه که یهو یکی از آب پاش ها روشن شد و فش فش کنان آبش روی گلسا ریخت. نیمچه جیغی زد و پرید عقب...

-یا ابوالفضل این چی بود؟!

رهی غش غش خندید...

-الان قیافه ی تو خیلی دیدنی تر بود خانوم! عین گربه که از آب می تـرسـ...

یهو یکی دیگه از آب پاش ها چرخید و سمت رهی فواره زد...رهی دستاشو جلوش گرفت و بلند گفت:

-اَ اَ اَ ...

گلسا:هاه هــاه حالا به من بخند!

همه ی آب پاش ها به کار افتاده بودن و به طرز وحشتناکی مشغول آب فشانی بودن ... ! گلسا شیشه رو گذاشت زیر فواره و درحالی که دستاشو به دو طرف باز کرده بود گفت:

-اَ...چه حالی می ده!

رهی با سردرگمی و عصبانیت دست هاشو تکون داد و بلند گفت:

-دیوونه خیس شدن حال می ده؟! اینا چرا این طوری شدن؟

-بابا چه عیبی داره یه ذره تیپت بهم بخوره! ببین چه باحاله.

علی درحالی که سمتشون می دوید گفت:

-گروهبان! کاپیتان! من نمی دونم چرا وضعیت قرمز شده؟! نمی دونم چرا این آب پاش ها خود به خود کار می کنن!

romangram.com | @romangram_com