#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_179

-نمی تــونم!

×××

گلسا دکمه ی آسانسور رو زد. به عدد دیجیتالی قرمز رنگ روی صفحه ی مقابلش خیره شد ... طبقه سوم ... دوم ... اول ...

صدای قدم هایی شنید و برگشت. با دیدن رها لبخند زد.

رها تندی سمتش اومد و گفت:

-به به...سلام گلسی. چطوری؟

-علیک سلام...خوبم. نمی تونی اسم منو چپ و راست نکنی و درست بگی گلسا؟

رها نیشخندی زد و زیرلب گفت:

-نع!

و خندید. گفت:

-من دارم می رم خونه. دیر اومدی.

گلسا لبخندی زد و گفت:

-عزیز دل خواهر کی با تو کار داشت؟!

-پس با کی کار داری؟

-اخوی ات.

-چی کارش داری؟

گلسا درحالی که نگاهش رو به سمت بالا می چرخوند با لبخند گفت:

-اِ والا هروقت به تو مربوط شد بهت می گم.

رها پهلوی گلسا رو نیشگون گرفت و زیرلب غر زد:

-یه ذره هم گوشت نداری نیشگون درست و حسابی ازت بگیرم. قربون خدا برم چهارتا استخوون رو روی هم سوار کرده اسمشو گذاشته گلسا معین ...

گلسا پرید توی آسانسور و درحالی که در آسانسور بسته می شد زبونش رو برای رها درآورد و خندید. از آسانسور پیاده شد و سمت اتاق رهی رفت. درش باز بود. رهی باز سرش توی کارش خودش بود و اصلا حواسش به دور و بر نبود. گلسا لبخند شیطونی زد. دستشو مشت کرد و محکم چندبار کوبید به در...

رهی از ترس شونه هاش تکونی خوردن و با چشمای گرد شده اش به گلسا نگاه کرد.

romangram.com | @romangram_com