#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_178
قبل از اینکه بخواد بگه «اگه می خوای جواب نده» آبتین خنده ی کوتاهی کرد و گفت:
-رها اصلا مهم نیست. می دونی قضیه مال چند سال پیشه؟
-دو سال پیش.
-بیشتر...نزدیک به سه سال.
مکثی کرد و توضیح داد:
-باباش نذاشت. بابای پگاه. نفهمیدم چرا.
دروغ می گفت. جمله ی آخرش دروغ بود و رها هم فهمید. ترسو.
-اوهوم...هنوزم دوستش داری؟
آبتین باز خندید. گفت:
-معلومه که نه. من اون و ردپاهاش رو خیلی وقته از زندگیم... از وجودم ... از ذهنم،از قلبم ... از هرکجای زندگیم که تو فکرش رو بکنی پاک کردم.
رها لبخندی یک وری زد. چیزی مابین لبخند و پوزخند.
-جانشین می خواست؟
آبتین شونه هاش رو بالا انداخت:
-جانشین خودش اومد. حتی جای خالی اونم ننشست ...
مکثی کرد و زیرلب گفت:
-یه جای بهتر برای نشستن پیدا کرد ... یه جای عمیق تر!
با این حرفش رها به کل ترس و دروغ و...فراموش کرد. انگشتاشو به لبه ی پشت بوم فشار داد. بندانگشت هاش سفید شد. باید یه جوری هیجانشو تخیله می کرد. صدای سرش با لجبازی گفت:-نگفت که اون یه نفر توئی رهای احمق.
آبتین گفت:
-ولی من نمی تونم قدمی بردارم. چون ترسو ام. حق با توئه.
-نمی تونی...یا نمی خوای؟
آبتین صاف ایستاد و درحالی که با قدم های آهسته از رها دور می شد بلند گفت:
romangram.com | @romangram_com