#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_171
از پنجره خم شد. بعد بالا رو نگاه کرد و دهنش باز شد...
-اَ اَ اَ...طبقه بالا پشت بومه؟!
رهی برگشت و به گلسا نگاه کرد...با دیدنش چشماش گرد شد! تا کمر از پنجره بیرون رفته بود. دستشو دراز کرد و گفت:
-بیا تو الان می افتی می میری!
-نمی افتم بابا تو حرص نخور...رهی جوابمو بده.
-خودت که می بینی.
-می خوام برم بالا. می خوام برم پشت بوم.
-نمی شه.
-اِ چرا؟! درش قفله؟
-قفل که هست. کلیدشم فقط دست من و آبتینه. به تو هم نمی دم. این طوری که خم و راست می شی ممکنه بیفتی بمیری...
مکثی کرد و با نیشخندی به شوخی گفت:
-البته بیفتی هم مهم نیستا...
گلسا که عاصی شده بود گفت:
-رهی کلیدو بده می خوام برم عکس بگیرم! اصلا شاید تو هم به مراد دلت رسیدی و افتادم مردم.
رهی نفسشو به شکل فوت بیرون داد و زیرلب گفت:
-این چه حرفیه گلسا ...
بلندتر اضافه کرد:
-نه نمی شه. نمی خوام بدم. نمی شه که کلید پشت بوم شرکت رو به ارباب رجوع بدیم.
-من هیچم ارباب رجوع نیستم...دوست خواهرتم!
-ملکه ی موناکو هم که باشی نمی دم.
-ترانه به قرآن تابلوی سردر گالری رو یکی می کوبونم توی سر خودم یکی توی سر تو! مردم از بس غر زدی!
ترانه پشت پلکی برای گلسا نازک کرد و نشست پشت میزش. موهای بلوندش رو کرد توی شالش و گفت:
romangram.com | @romangram_com