#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_170
به احتمال هشتاد درصد رهی هم از ضایع بازی هاشون فهمیده بود و به روش نمیاورد. کل محل فهمیده بودن. فقط خودشون لال مرگی گرفته بودن! گلسا دست از چرت و پرت فکر کردن برداشت و سمت اتاق رهی رفت.
به در اتاقش زد. صدای مردونه ی رهی اومد:
-بفرمائید.
گلسا آهسته رفت تو و به در تکیه داد تا بسته شه. با صدای بلندی گفت:
-سلــام!
رهی یهو از جا پرید. به گلسا نگاه متعجی کرد. تعجب نگاهش جاشو به اخم و تـَخم داد و غرغر کرد:
-ما هیچ جا از دست این آسایش نداریم...
گلسا دوربینشو توی دستش گرفت و درحالی که بندش رو دور انگشتش می پیچوند گفت:
-مایه ی افتخاره.
-دیگه چی شده؟!
-هیچی...رها بهم گفت بیام از نمای پنجره ی اتاقت عکس بگیرم. گفت خیلی قشنگه.
و بدون هیچ کسب اجازه ای از رهی پنجره ی بزرگ رو باز کرد. رهی گفت:
-خب از پشت پنجره نمی تونستی عکس بگیری؟
-نه نه...این دوربینه خیلی قویه. ممکن اون لکه های ریز روی پنجره رو هم بگیره. بعد عکس خراب می شه.
-حالا برای چی می خوای عکس بگیری؟ ببری بفروشی توی گالری ات؟ می دونی که پولشو باید با منم قسمت کنی چون پنجره ی اتاق منه...
-من از نما و طبیعت عکس می گیرم. اون که دیگه مال تو نیست.
ولی اطلاعیه رو کنار دست رهی گذاشت و خودش مشغول تنظیم زوم دوربینش شد. رهی به اطلاعیه نگاه کرد. بعد از چندلحظه که خوندش گفت:
-پس اگه ببری هم مدیون منی.
-وای وای وای...! ولی متاسفانه من نمی خوام اینو براشون بفرستم.
مکثی کرد و توضیح داد:
-چون همه اکثرا از طبیعت عکس می گیرن. من یه موضوع جدید و نوین می خوام. یه چیز نایاب کم یاب...
romangram.com | @romangram_com