#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_146


-خب بعدش؟ این گریه اش برای چیه؟

صورت گلسا از پشت دستمالش بیرون اومد و گفت:

-الان هکتور می خواد از پیش عروس مرده بره. بره با اون دختر زشته عروسی کنه. عروس مرده ناراحته...

بینی شو بالا کشید ...

رهی که سعی می کرد خنده توی صداش معلوم نشه گفت:

-هوم...چه آدم پستیه این هکتور...

-آره خیلی...

-مثل طالبان می مونه که به کسی غذا نمی دن.

گلسا دوباره دستمالشو کشید کنار و جعبه ی دستمال کاغذی رو از روی میز برداشت و محکم زد به رهی. با حرص گفت:

-اه از دست تو. کم شعور.

بلند شد و رفت. رهی لبخندی زد و به پشتی مبل تکیه زد. به مرد کارتونی ای که چشم های وق زده ای داشت و ظاهرا اسمش هکتور بود خیره شد. گلسا دختر عجیب و غریبی بود. اشکش با همچین کارتون کودکانه ای سرریز می شد ...

صدای بهم کوبیدن در کابینت ها و ظرف و بشقاب ها میومد. مثل اینکه خیلی خط خطی بود.

×××

رهی دستی به چونه اش که به تازگی ته ریش کم پشتی هم در آورده بود،کشید و متفکرانه گفت:

-رها ... ببین اگه قرار باشه همین طور پیش بره ... سودی که تو از شرکت می بری خیلی کمتر از ...

رها لبخندی زد و گفت:

-عیبی نداره. من که کارمند پای ثابت شما نیستم. در ضمن ... تو خیلی مهم تری.

اخمی روی پیشونی رهی نشست. رهی کاغذهای توی دستش رو روی میز عسلی انداخت و گفت:

-دیگه چی؟! تو فکر کردی من کم حرص می خورم که توی یه همچین مملکتی داری تک و تنها توی یه خونه اجاره ای زندگی می کنی رها؟ آره؟

مکثی کرد و زیرلب گفت:

-به من باشه می خوام قبل از سروسامون گرفتن خودم،از تو مطمئن باشم. اصلا من بی خانمان باشم،از تو مطمئن باشم. تو تنها نباشی. یه خونه می گیرم بیا پیش خودم. البته ... بعدا که ... وضعیت بهتر شدها ...


romangram.com | @romangram_com