#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_147

رها خنده ی کوتاهی کرد. دستشو روی دست رهی گذاشت و گفت:

-مرسی که به فکر همه چی هستی.

رهی لبخند محوی زد. بلند شد و گفت:

-دیگه باید برم.

رها بلند شد و جلو رفت و قبل از اینکه رهی بره محکم بغلش کرد و گفت:

-خیلی خوشحالم که می بینم داداش کوچولوم این قدر بزرگ شده...اصلا وقتی فکر می کنم که...

-خیله خب بابا حالا مرثیه نخون.

رها زد توی شکم رهی و گفت:

-بی احساس. لیاقت نداری که.

رهی با دست موهای رها رو بهم ریخت و گفت:

-برم دیگه...

-به سلامت.

-خداحافظ. مراقب خودت باش.

رها خندید و گفت:

-چشم. تو هم.

رهی نشست توی ماشینش. موبایلش روی صندلی کناری بود. از رنگ آبی چشمک زن بالاش مشخص بود که براش اس ام اس اومده. بازش کرد. از طرف پدرش بود.

-یه سر بیا اینجا. دل مادربزرگت برات تنگ شده.



رهی موبایلشو پرت کرد همون طرف و زیرلب گفت:

-شما گفتین و من باور کردم.

راه افتاده بود که موبایلش زنگ خورد. باباش بود. اینم ول کن نبودا...جواب داد:

-بله بابا؟

romangram.com | @romangram_com