#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_145

-خاک بر سر من که با یه تماس با اون دویست و شصت و هفت رنگ عوض می کنم!

به پاشنه ی کفشش خیره شد و باز زمزمه کرد:لعنتی!

رهی درو با کلیدش باز کرد و رفت تو. ظاهرا خونه ساکت بود. چراغ ها هم خاموش بود. اخم کوچیکی کرد. چه چیز عجیبی! گلسا هیچ وقت نمی ذاشت چراغ ها خاموش بمونن. به ساعت نگاه کرد. این ساعت هم معمولا گلسا میومد تا شام لیلی رو بده. شایدم به قول خودش دل «طالبان» به رحم میومد و یه چیزی به رهی هم می داد.

خواست بره توی آشپزخونه که یه صدایی از هال اومد. ابروهاشو بالا داد و دو قدم برگشت عقب و توی هال رو نگاه کرد. صدای تلویزیون میومد...

-ولی هکتور...

-ولی نداره! من اینجا چی کار کنم؟

رهی توی درگاهی هال ایستاد. گلسا روی مبل مچاله شده بود و زانوهاشو توی بغلش گرفته بود. بینی اش رو بالا کشید. داشت گریه می کرد؟! گریه...؟

به صفحه تلویزیون نگاه کرد. داشت کارتون نشون می داد. گلسا به خاطر کارتون گریه می کرد!« بسم الله... چه چیزایی از این دختر می دید ...»

-گلسا؟

گلسا تندی برگشت و موهاش رو که به صورت آشفته روی پیشونی اش ریخته بودن کنار زد. زیرلب گفت:

-اومدی رهی...؟ وای ساعت چنده؟ وقتِ...

رهی آروم گفت:

-نه هنوز وقت قرصای لیلی نشده.

گلسا دوباره به مبل تکیه کرد و دستمال توی دستش رو به چشماش کشید. رهی با شک به تلویزیون اشاره کرد و بعد نگاهی به گلسا کرد و مردد گفت:

-ببینم تو داری برای این کارتونه گریه می کنی؟

گلسا به جای خالی کنارش اشاره کرد و گفت:

-بیا بشین.

صداش گرفته بود. رهی نشست. گلسا با همون صدای تودماغی گفت:

-کارتون عروس مرده ست. ببین این یارو...هکتوره. قرار بوده با اون دختر زشته عروسی کنه. ولی شب عروسیش می ره توی یه جنگل و اشتباهی گیر یه عروسی که شب عروسیش مرده می افته. اون عروس مرده هه دوستش داره...ولی این هکتور عوضی...

مکثی کرد و دوباره زد زیر گریه ... صورتشو توی دستمال کاغذی اش پنهون کرده بود و شونه هاش تکون می خوردن ...

فقط برای یه کارتون!

رهی که خنده اش هم گرفته بود گفت:

romangram.com | @romangram_com