#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_144
از ماشین پیاده شد و با قدم های تند توی کوچه راه افتاد. آبتین راهنماشو خاموش کرد و منتظر موند تا رها برسه ته کوچه. می خواست مطمئن شه که رفته تو.
رها همچین محکم پاشو روی آسفالت می کوبید و می رفت که نزدیک بود پاشنه ی کفشش بشکنه. زیرلب گفت:
-می گه نه. کوفت و نه. تو فکر کردی من گوشام درازه. ترسو. می ترسه اعتراف کنه. اعتراف که حناق نیست...خفه ات نمی کنه که.
داشت همین جور حرص می خورد و می رفت که یهو حس کرد پای چپ اش تکون نمی خوره. انگار یه جا گیر کرده بود! برگشت و دید که پاشنه ی کفشش لای میله های دریچه فاضلاب کف زمین گیر کرده.
زیرلب گفت:
-ای مرگ بگیری! دیگه کی حوصله تو رو داره؟!
با دوتا دست پاشو کشید...اه...چرا درنمیومد؟! کفشش هم از اونایی بود که روی مچ کلی بند می خورد...نمی شد بازش کنه و پا برهنه کفشو از اون لا دربیاره...
درگیر کفشش بود که یهو دید از اون سمت کوچه یه وانت داره میاد با سرعت جت...چشماش گرد شدن و زیرلب گفت:
-یا خود خدا...
تمام توان خودشو جمع کرد که بره کنار...نمی شد...وانت داشت با سرعت میومد...زیرلب گفت:
-خدایا خودمو سپردم به تو!
یهو پرت شد عقب. آخیش...ظاهرا که زورش مقبول افتاده بود! واه...این دیگه کی بود که این قدر تندتند نفس می کشید؟!
-رها خوبی؟!
آی! آبتین! آبتین هلش داده بود کنار! تندی خودشو از لای دست آبتین کشید بیرون و بلند شد. گفت:
-من خوبم...خوب خوبم...
دستپاچه گفت:
-ببخشید.
و دوید سمت خونه اش. سوار آسانسور شد و درو باز کرد. به در تکیه داد و محکم بستش.
-پوف...
توی آینه قدی جلوی در چشمش به خودش افتاد. گونه هاش قرمز شده بودن و موهاش آشفته شده بود.
زیرلب گفت:
romangram.com | @romangram_com