#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_143
رها زیرچشمی نگاهش کرد و سرشو یه ذره از شیشه چرخوند. شروع به بازی به گوشواره اش کرد و گفت:
-اِم...نگو این طوری.
-چرا نگم؟
-خب تو چه می دونی. این همه آدم هست. شاید حتی یکی شون هم دوست داشته باشه.
آبتین چیزی نگفت. دنده ی ماشین رو کشید و با پوزخندی رو به شیشه ی ماشین زیرلب گفت:
-یکی شون دوستم داشته باشه ... آره!
رها از این حرکات آبتین بیزار بود. از اینکه جلوی یه چیزی جبهه می گرفت بدون این که منتظر حرف دیگه ای بشه.
گفت:
-مگه نشنیدی؟ هرشب یکی قبل از خواب بهت فکر می کنه. حداقل یه نفر توی دنیا هست که مهم ترین آدم زندگیش تو باشی. همیشه هست. برای همه هست.
آهسته گفت:
-حتی خود تو هم همیشه یه نفر رو گوشه ی ذهنت حک کردی و می کنی...
آبتین توی دلش گفت:اونم توئی. من تو رو توی ذهنم نه،توی قلبم حک کردم.
رها گفت:
-مگه نه؟
آبتین یهو به خودش اومد. «آرمان. آرمان. آرمان. آرمان داره میاد ایران. تو حق نداری حتی به رها یک تلنگر احساسی هم بزنی.» تندی سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-نـه.
رها نفسشو با عصبانیت داد بیرون. همه ی حرفاش باد هوا شد. هرچی ریسید پنبه شد. با تشر گفت:
-خب تو دیگه یه جور استثنائی!
متوجه شد که رسیدن سرکوچه. تا آبتین خواست راهنما بزنه رها گفت:
-نه نه...خودم دیگه می رم.
-اِ خب بذار...
-نه دیگه چلاق نیستم که یه کوچه رو نتونم برم. مرسی که رسوندیم. خدافظ.
romangram.com | @romangram_com