#صد_و_هشتاد_درجه_پارت_142
-نه کاریت نداشتم. می خواستم بگم دیگه ساعت داره دو می شه بیا برسونمت.
رها سرشو تکون داد و گفت:
-خیله خب بریم.
رفتن پایین و سوار ماشین شدن. آبتین گفت:
-رها ... اگه ازت یه سوال بپرسم جوابم رو می دی؟
رها سوال آبتین رو توی ذهنش سبک و سنگین کرد ... سرش رو خاروند و زیرلب گفت:
-حالا بپرس.
-تو با پدرت قهری...؟
رها یه ذره ابروهاشو خم کرد و زمزمه کرد:
-قهر نیستم...
بلندتر گفت:
-ولی عاشقش هم نیستم. همیشه از اینکه منو بدون سرپناه توی یه همچین جامعه ای ول کرد ازش دلگیر بودم و هستم.
-هوم...ولی تو می تونی یه تکیه گاه داشته باشی.
رها چپ چپ به آبتین نگاه کرد. دیوانه. توی دلش گفت:
-من به عنوان تکیه گاه آینده ام همیشه روی تو حساب کردم. این توی خری که حرفی پیش نمی کشی و همش با نگاهت حرف می زنی.
اعصابش از این فکر بهم ریخت و گفت:
-بله که می تونم! چیزی که فت و فراوونه تکیه گاه!
و رو به شیشه ماشین کرد. آبتین نفهمید چرا یهو این طوری کرد. معمولا این جوری می شد. احتمالا توی افکار خودش به یه نتیجه ای می رسید و این می شد. گفت:
-خب خوش به حالت. حداقل رهی پیشته. من که هیچ کسی رو اینجا ندارم.
زیرلب اضافه کرد:
-هیچ کسی که دوستم داشته باشه.
romangram.com | @romangram_com